بردهاند خاتمه ميدهيم ، تا اين يادنامه كه از زبان خود ايشان است با سخن خودشان خاتمه يافته باشد
» اى قصّه بهشت ز كويت حكايتى * شرح جمال حور ز رويت روايتى
أنفاس عيسى از لب لعلت لطيفهاى * آب خِضِر ز نوش لبانت كنايتى
كِىْ عِطر ساى مجلس روحانيان شدى * گل را اگر نه بوى تو كردى رعايتى
هر پاره از دل من و از غصّه قصّهاى * هر سطرى از خصال تو وز رحمت آيتى
در آرزوى خاك درِ يار سوختم * ياد آور اى صبا كه نكردى حمايتى
اى دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت * صد مايه داشتىّ و نكردى كفايتى
بوى دل كباب من آفاق را گرفت * اين آتش درون بكند هم سرايتى
در آتش ار خيال رخش دست ميدهد * ساقى بيا كه نيست ز دوزخ شكايتى
دانى مراد حافظ ازين درد و غصّه چيست * از تو كرشمهاىّ و ز خسرو عنايتى « 1 »
حَديثُهُ أوْ حَديثٌ عَنْهُ يُطْرِبُنى * هَذا إذا غابَ أوْ هَذا إذا حَضَرا
هامش
( 1 ) « ديوان خواجه حافظ شيرازى » طبع پژمان ، ص 209 ، غزل 457 ص 630