كِلاهُما حَسَنٌ عِنْدى اسَرُّ بِهِ * لَكِنَّ أحْلاهُما ما وافَقَ النَّظَر « 1 »
« گفتار خود او و از او سخن گفتن ، هر دو براى من بهجتآور است ؛ اين در صورتى است كه او غائب باشد ، و آن در صورتى كه حاضر باشد .
هر دو تاى از آنها در نزد من نيكوست و بدانها مسرور ميشوم ، و ليكن شيرينترين آن دو ، گفتارى است كه با ديدارش موافق باشد » .
چراغ روى ترا شمع گشت پروانه * مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
به بوى زلف تو گر جان به باد رفت چه شد * هزار جان گرامى فداى جانانه
خرد كه قيد مجانين عشق ميفرمود * به بوى سنبل زلف تو گشت ديوانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسى * ز شمع روى تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيمانى * كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
بر آتش رخ زيباى او به جاى سپند * به غير خال سياهش كه ديد به دانه
حديث مدرسه و خانقه مگوى كه باز * فتاده در سر حافظ هواى ميخانه « 2 »
اللَهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ زِدْ وَ بارِكْ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلينَ وَ خاتَمِ النَّبيّينَ
هامش
( 1 ) « ديوان ابن فارض مصرىّ » طبع بيروت ( سنه 1384 ) ص 183
( 2 ) « ديوان خواجه حافظ » طبع پژمان ، ص 194 ، غزل 425