قريب يك ربع ساعت از مغرب گذشت . صدائى آمد ، و آن رفيق همراه مرا صدا زد ، چون آمدم گفت : ايشان همينطور نشسته و منتظر شما هستند كه نماز بخوانند .
عرض كردم : من اقتدا ميكنم ! گفتند : ما مقتدى هستيم !
عرض كردم : استدعا ميكنم بفرمائيد نماز خودتان را بخوانيد .
فرمودند : ما اين استدعا را داريم .
عرض كردم : چهل سال است از شما تقاضا نمودهام كه يك نماز با شما بخوانم تا حال نشده است ، قبول بفرمائيد .
با تبسّم مليحى فرمودند : يكسال هم روى آن چهل سال .
و حقّا من در خود توان آن نميديدم كه بر ايشان مقدّم شده و نماز بخوانم و ايشان به من اقتدا كنند ، و حال شرم و خجالت شديدى به من رخ داده بود .
بالأخره ديدم ايشان بر جاى خود محكم نشسته و به هيچ وجه من الوجوه تنازل نمىكنند ، من هم بعد از احضار ايشان صحيح نيست خلاف كنم و به اطاق ديگر بروم و فُرادى نماز بخوانم .
عرض كردم : من بنده و مطيع شما هستم ، اگر امر بفرمائيد اطاعت ميكنم .
فرمودند : امر كه چه عرض كنم ! امّا استدعاى ما اين است .
من برخاستم و نماز مغرب را بجاى آوردم و ايشان اقتدا كردند . و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستيم يك نماز به ايشان اقتدا كنيم امشب نيز در چنين دامى افتاديم . « 1 » »
هامش
( 1 ) « مهر تابان » ص 82 تا ص 84