از آنچه را كه در تطبيق حكم فطرت با حكم عقلى انسانى و حكم شرعى بيان داشتيم ، جواب اين مسئله را مىتوان بدست آورد . و آن اينست كه :
اگر مراد از كلمهء عقل در اين دو قاعده ، همين عقلهاى نظرى و مردمى باشد كه عامّهء بشر دارند ، و با آن ترتيب امور منزل و اجتماع و تنظيم مدنيّت خود را مىدهند ، هيچكدام از دو ملازمه بطور كلّى صحيح نيست .
زيرا در بسيارى از موارد مىبينيم كه عقلاء حكمى را دارند كه شرع بر خلاف آن را آورده است ؛ مثل معاملات ربويّه و اصول مسائل بانك دارى ، و مثل تلقيح و آبستن كردن بوسيلهء آمپول نطفهء أجنبى را در رحم زنى كه در نكاح او نيست ، و مثل پسرخواندگى كه طفل اجنبى را در منزل خود مىآورند و شناسنامه براى او صادر مىكنند و با او معامله و رفتار فرزند را به تمام مراتب مىنمايند ، و امثال اين امور كه بسيار است و شرع در اين موارد بكلّى نظر مخالف دارد .
و اگر مراد از كلمهء عقل همان عقل انسانى واقعى و حقيقى باشد كه در انبياء و ائمّه موجود است كه با عنايت به جنبهء ملكوتى و علوى انسان ، نه با ملاحظات حيوانى وى ملحوظ گرديده است كه : العقل ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان . « 1 »
هامش
( 1 ) - اين روايت را در « اصول كافى » ج 1 ، ص 11 از أحمد بن إدريس از محمّد بن عبد الجبّار از بعض الأصحاب ، مرفوعا از حضرت صادق عليه السّلام روايت مىكند كه :
قال : قلت له : ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان . قال : قلت : فالّذى كان فى معاوية ؟ فقال : تلك النّكراء ! تلك الشّيطنة و هي شبيهة بالعقل ، و ليست بالعقل . « من از حضرت سؤال كردم عقل چيست ؟ حضرت فرمود : آن چيزى كه با آن ، خداوند رحمن مورد پرستش ما واقع مىشود ، و با آن بهشت به دست مىآيد . گفتم : پس آنچه در معاويه بود چه بود ؟ فرمود : آن نكرى بود ، آن شيطنت بود ! و آن شبيه به عقل بود ؛ و عقل نبود . » و اين