منع حضرت صادق عليه السّلام از قيام زيد نه به معنى اين بود كه : حكومت جائرانهء هشام سزاوار سرنگونى نيست ، بلكه از اين جهت بود كه وجودى چون او با اين فضيلت و با اين وزانت و متانت ، حيف است بيهوده كشته شود ؛ و از كشته شدن او ثمر قابل توجّهى ، چون شهادت حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام
هامش
مرا از منزلت و شخصيّتم پائين آورد ؟ سوگند به خدا : إسحق پسر خانم آزاد بود و إسمعيل پسر كنيز بود ، أمّا خداوند عزّ و جلّ از ميان آنها أولاد إسمعيل را برگزيد و عرب را از ايشان قرار داد ؛ و پيوسته در رشد و نموّ بود تا رسول خدا صلّى الله عليه و آله از آنان قرار داده شد . سپس زيد گفت : اتَّقِ اللَهَ يا هِشامُ ! « اى هشام ، از خدا بپرهيز ! »
هشام گفت : آيا مثل تو كسى مرا أمر به تقواى خدا مىكند ؟ ! زيد گفت : آرى ! إنَّهُ لَيْسَ أحَدٌ دونَ أنْ يَأْمُرَ بِها ، وَ لا أحَدٌ فَوْقَ أنْ يَسْمَعَها . « هيچ فردى پائينتر از أمر كردن به تقوى نيست ؛ و هيچ فردى برتر از شنيدن آن نمىباشد . »
هشام ، زيد را با جماعتى كه از نزد خود مراقب او گذارده بود ، از نزد خود بيرون نمود . چون زيد خارج شد گفت : وَ اللَهِ إنِّى لَاعْلَمُ أنَّهُ ما أحَبَّ الْحَيَوةَ قَطُّ أحَدٌ إلّا ذَلَّ . « سوگند به خداوند كه من تحقيقاً ميدانم : هيچكس ، هيچگاه زندگى را دوست نمىدارد مگر آنكه ذليل مىشود . » هشام به يوسف بن عمر نوشت : چون زيد بن علىّ بر تو وارد شد ، او را با خالد قسرىّ رو به رو كن و يك ساعت هم زيد نزد تو در كوفه نماند ، فَإنّى رَأَيْتُهُ رَجُلًا حُلْوَ اللِسانِ شَديدَ الْبَيانِ خَليقًا بِتَمْويهِ الْكَلامِ ؛ وَ أهْلُ الْعِراقِ أسْرَعُ شَىْءٍ إلَى مِثْلِهِ . « چرا كه من او را چنين دريافتم كه مردى است شيرين سخن و در منطق استوار ، و براى برگرداندن مطلب و گفتار از حقّ به باطل قابليّت بسزائى دارد ؛ و مردم عراق به أمثال چنين مردى زود راغب شده و با سرعت به سويش مىشتابند . »
چون زيد وارد كوفه شد نزد يوسف بن عمر آمد و گفت : چرا مرا از نزد أمير المؤمنين به اينجا إحضار كردى ؟ ! يوسف گفت : خالد بن عبد الله ميگويد : من نزد زيد ششصد هزار درهم دارم . زيد گفت : خالد را حاضر كن ! يوسف ، خالد را در حالى كه وى را به غلّ و آهن سنگين بسته بودند حاضر كرد .
يوسف گفت : اين زيد بن علىّ است ، مالى را كه از او طلب دارى بيان كن ! خالد گفت : وَ اللَهِ الَّذى لا إلَهَ إلّا هُوَ ، ما لى عِنْدَهُ قَليلٌ وَ لا كثِيرٌ ؛ وَ لا أرَدْتُمْ بِإحْضارِهِ إلّا ظُلْمَهُ ! « سوگند به خداوند كه هيچ معبودى غير از او نيست ، من در نزد زيد مالى ندارم ، نه كم و نه بسيار ! و شما از إحضار زيد مقصودى نداشتيد مگر ظلمى و ستمى را كه به وى نموده باشيد ! »
در اينحال يوسف رو به زيد نموده ، گفت : أمير المؤمنين به من أمر كرده است كه در