ادّعاى إمامت كند و بگويد : من إمامم ؛ بعداً مردم را به غير دين خدا بخواند و از روى جهالت و نادانى مردم را از طريق خدا گمراه كند . »
وَ كَانَ زَيْدٌ وَ اللَهِ مِمَّنْ خُوطِبَ بِهَذِهِ الآيَةِ :
وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ .
« 1 »
« و قسم به خدا ، زيد از جمله أفرادى بود كه مخاطب به اين آيه شدهاند : آنطور كه بايد و شايد در راه خدا مجاهده كنيد ؛ زيرا كه او شما را اجتباء و اختيار كرده است . »
دربارهء زيد بن علىّ مجموع و محصّل آنچه بدست مىآيد اينست : أخبار وارده در مدح و ثناء زيد فوق حدّ استفاضه است ؛ بلكه مىتوان گفت در حدّ تواتر است . زيد داراى شخصيّتى عظيم بود و پس از حضرت باقر عليه السّلام بهترين و با فضيلتترين أولاد حضرت سجّاد عليه السّلام و قائل به عظمت و مقام صادقين عليهما السّلام بود ؛ ليكن ظرفيّت تحمّل اين گونه ظلمها و ستمها را مانند إمام معصوم نداشت . جام صبرش لبريز شد و تكيه بر شمشير داد و عليه حكومت هشام بن عبد الملك كه در مجلس خود علناً بر او شَتْم كرده و ناسزا گفته بود « 2 » قيام كرد . اين قيام از باب أمر بمعروف و نهى از منكر بود ؛ و
هامش
( 1 ) صدر آيه 78 ، از سورهء 22 : الحجّ
( 2 ) در « تاريخ يعقوبى » طبع بيروت ، سنهء 1379 ه ، ج 2 ، ص 325 و 326 آمده است كه : زيد بن علىّ بن الحسين بر هشام بن عبد الملك وارد شد . هشام به او گفت : يوسف ابن عُمر ثقفى نوشته است كه : خالد بن عبد الله قسرىّ گفته است كه : من ششصد هزار درهم نزد زيد بن علىّ به عنوان أمانت گذاردهام . زيد گفت : خالد در نزد من چيزى ندارد . هشام گفت : چارهاى نيست از آنكه خودت شخصاً به نزد يوسف بن عمر به روى تا تو را با خالد رو به رو كند ! زيد گفت : مرا به سوى غلام ثقفى نفرست تا با من بازى نمايد ! هشام گفت : حتماً و به ناچار بايد تو را به نزد او بفرستيم . ميان زيد و هشام سخنان بسيارى ردّ و بدل شد . هشام به او گفت : به من چنين إبلاغ شده است كه خودت را قابل مقام خلافت ميدانى در صورتى كه تو پسر كنيز مىباشى ! زيد گفت : اى واى بر تو ! آيا موقعيّت مادرم مىتواند