مسأله بسيار روشن است . يك نفر يهودى عليه أمير المؤمنين عليه السّلام مدّعِى شد كه زره آن حضرت مال اوست . هر دو با هم نزد شريح قاضى رفتند و او بين آن دو حكم كرد . جالب اينكه أمير المؤمنين عليه السّلام با اينكه خليفهء وقت بود و حاكم بر مسلمين بود ، و خود او شريح را به قضاوت منصوب نموده بود و قاضى زير دست او به حساب مىآمد ، و با اينكه مدّعِى فرد يهودى و در ذمّهء إسلام بود ، در عين حال نفرمود : شأن و رتبهء من إيجاب مىكند كه در يك چنين محكمهاى حضور نيابم ، و أصلًا چرا بايد اين مسأله به محكمه كشيده شود ؟ ! من خود مظهر عدل و دادم ، و خود فارق بين حقّ و باطلم . خير ! تمام اين مطالب بايد در محكمهء إسلام دور ريخته و كنار گذاشته شود .
داستان سوادة بن قيس شاهد ديگرى است بر اين مطالب
داستان سَوادَة بن قَيس كه قريب زمان رحلت حضرت رسول أكرم صلّى الله عليه و آله اتّفاق افتاد شاهد ديگرى است . هنگامى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله بالاى منبر بودند و فرمودند : هر كس كه حقّى بر من دارد بيايد حقّ خود را از من بگيرد ! اگر كسى مالى از من مىخواهد يا جنايتى به او وارد كردم بيايد و قصاص كند ! سَوادَة بن قيس آمد و ادّعائى كرد كه داستانش در تمام كتب آمده است .
اينها خوب روشن مىكند كه پيغمبر أكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم كه أشرف كائنات است ، و در مقابل حكم پروردگار به اندازهء سر سوزنى تجاوز و تخطّى نمىنمايد و مزيّت و برترى بر خلاف مسير حقّ ندارد و نبايد داشته باشد ، واقعاً خودش را در پيش پروردگار مسؤول مىبيند كه از دنيا برود و أمانت كسى را نداده باشد ؛ يا وعدهاى كه به كسى داده است انجام نداده باشد ؛ يا اينكه مثلًا شلّاقى به كسى زده و جنايتى به كسى وارد آورده و او هم قصاص نكرده باشد .
اين است حقيقت ولايت فقيه و ولايت إمام و أساس دستگاه حاكم إسلام كه در اين جلسات عنوان و مطرح شد .