فكرى ، توأم با مدركات قلبى و سرّى او بوده باشد . و لذا سيّد ابن طاووس فتوى نمىداد و مىگفت : من كه در أمر خودم نمىتوانم از عهده بر آيم ؛ چگونه از عهدهء امور مردم بر مىآيم ؟ !
در كتاب « كشف المَحَجّة » به فرزندانش ( محمّد و علىّ ) كه دو بچّهء كوچك بودند و اين كتاب را به عنوان وصيّت براى آنها مىنويسد ، مىگويد : مردم از من فتوى خواستند و من ندادم ، به جهت اينكه به اين آيه از قرآن رسيدم كه خدا به حبيبش ( پيغمبر ) مىفرمايد :
وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ
. « 1 »
« اگر اين محمّد ( صلّى الله عليه و آله و سلّم ) مطلبى را از پيش خود بگويد و به ما نسبت بدهد ، ما با دست قدرت او را مىگيريم ( لِهْ مىكنيم و هلاكش مىنمائيم ) و رگ حياتى قلب او را قطع مىكنيم . آنوقت كداميك از شما مىتوانيد او را از دست ما بگيريد و ميان او و ميان كار ما حاجز شويد ( او را از دست ما نجات بدهيد ) ؟ ! »
وقتى خدا چنين آيه تهديدآميزى به پيغمبرش دارد من چكار كنم ؟ ! و خدا با من چه مىكند ؟ ! فتوى دادن ، به خدا نسبت دادن است ؛ يعنى خدا اينطور مىگويد ، پيغمبر اينطور مىگويد . و تا إنسان به مرحلهء يقين نرسد خيلى مشكل است .
فتوى بايد معاينةً باشد
و لذا در عبارت « مصباح » دارد كه : فتوى بايد معاينةً باشد ؛ يعنى ببيند كه خدا دارد اينطور مىگويد . و روى همين زمينه أئمّه عليهم السّلام فتوى ميدادهاند ؛ آنان اينطور بودند ؛ پيغمبر اينطور بود ؛ و آن فقهاى أصيل مثل سيّد ابن طاووس اينطور بودند . يعنى بالمعاينه مطلب را إدراك مىكردند و فتوى ميدادند ؛ و إلّا فتوى نميدادند .
هامش
( 1 ) آيات 44 إلى 47 ، از سورهء 69 : الحآقّة