وصول به آن را آراء أكثريّت مردم قرار نداده است . زيرا ما بالوجدان مىبينيم كه هميشه أكثريّت مردم عليه پيغمبران قيام مىكردند و خونها مىريختند ؛ پيغمبران را ارّه مىنمودند و آنها را در ديگهاى بزرگ روغن داغ شده مىانداختند ، و به دربدرى و هجرت مبتلى مىكردند ؛ و همين آراء أكثريّت است كه اين فاجعهها را بار آورده و مىآورد .
و أمّا در ولايت فقيه ، و لو اينكه عنوان انتصاب إلهى به معنى أوّلى كه در إمامت است نمىباشد ، ولى در اينجا هم شارع مقدّس آراء أكثريّت را طريق قرار نداده ، بلكه طريق را منحصر در تشخيص أهل خبره دانسته است . و آنها را اصطلاحاً أهل حلّ و عقد مىگويند ؛ زيرا آنان در مقام إثبات مىتوانند فقيهى را كه أعلم و أورع و أشجع و أقوى و خبير به مصالح امور و سائر جهات است بشناسند و به مردم معرّفى كنند و با او بيعت نمايند ، تا اينكه بواسطهء همين بيعت ، حكومت او صورت گيرد .
و اين بيعت أهل حلّ و عقد است كه سرنوشت مردم را تعيين مىكند ؛ و إشكال ما هم به لواداران و قائلين به اعتبار قول أكثريّت در دنيا اين بود كه : طبق منطق عقل ، بايد أفرادى كه داراى درايت بيشتر و علم زيادترى هستند ، سهميّهء بيشترى در رأى داشته باشند . يك عالم دانشمند را كه در تمام مدّت عمر خون دل خورده و در وصول به حقيقت به سرحدّ إدراك و تشخيص رسيده است ، با يك شخص جاهل عامى مساوى قرار دادن ، تضييع حقّ علم و تضييع حقّ جامعه است ؛ عظمت و شخصيّت و مقام والاى اين عدّه را در حكم حيوانات قرار دادن ، و آنها را به شمارش در آوردن و مانند گوسفندان و سائر حيوانات با انگشت شمردن است !
فرق است بين عالمى كه از نقطهء نظر انديشه و تفكّر قوىّ مىتواند بر يك ملّتى حكومت كند ، با آن فردى كه هيچ راه تشخيص ندارد و دست راست را از چپ نمىشناسد . او را مساوى و هم عِدل قرار دادن با يك شخص عامى و
ولايت فقيه در حكومت اسلام (فارسى) — صفحة 210
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢١٠