باشد ؛ غاية الامر ولايت خدا بالاتر ، و ولايت اينها پائين تر ، يا به يك اندازه ! نه ، اينطور نيست ؛ زيرا كه لازمهاش تعدّد است ، و در عالم توحيد تعدّد نيست ؛ إعطا به معنى جدا كردن نيست ، تفويض نيست ، تسليمِ به معنى واگذارى نيست ، استقلال نيست .
بنابراين ، اين مىماند و بس كه : آن ولايتى كه به اينها داده شده است به عنوان ظهور و تجلّى است . يعنى همان ولايت خداست كه در اينها ظهور و جلوه كرده است . و فرق بين تفويض و تجلّى ، از زمين تا آسمان بيشتر است . چيزى كه در چيزى تجلّى كند ، خودش در او ظهور مىكند و نمايان مىشود . و بنابراين ، محال است كه چيزى در چيز ديگر تجلّى كند و غير از آن چيزى كه بوده است جلوه كند .
مثلًا شخصى كه در آينه نگاه كند ، سيمايش در آن تجلّى كرده ، خود آن صورت در آينه پيدا مىشود . آينه نشان دهندهء خود اوست ؛ محال است آن آئينه چيز ديگرى را نشان دهد ؛ يك موجود ديگرى را منعكس كند ؛ چشم ديگرى ، و بينى ديگرى را نشان بدهد ؛ اين محال است . چون تجلّى اوست .
أمّا به خلاف معنى استقلال ، كه در استقلال اينطور نيست . مثلًا آئينهاى كه زَنگار گرفته و يا شكستگى دارد ، وقتى إنسان در آن نگاه مىكند ، آن آئينه يك شكستگى و يا خالى را نشان مىدهد ؛ در حالى كه اين خال يا شكستگى در صورت إنسان نيست ؛ اين عيب از آنِ خود آئينه است كه نتوانسته صورت ما را خوب نشان بدهد . و اين از جهت جنبهء استقلالى است كه در اين آئينه بوده است . خورشيد وقتى مىدرخشد ، لازمهء درخشش خورشيد ، نور است ؛ از خورشيد تاريكى بيرون نمىآيد . تجلّى خورشيد ، تجلّى نور است ؛ در هر جا باشد رفع ظلمت مىكند . تجلّىِ شخصِ عالم ، عِلم است ؛ از عالِم نمىشود جهل تراوش كند ، و إلّا خلاف فرض است . از شخص متّقى - به عنوان أنَّهُ مُتَّقٍ - نميشود گناه سر بزند ؛ چون اين خلاف فرض است . و بالاخره « از كوزه همان
ولايت فقيه در حكومت اسلام (فارسى) — صفحة 94
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٩٤