وَ أَكْرَهُ أَيَّامَ الْوِصَالِ لِانَّنِى * أَرَى كُلَّ شَىْءٍ مُولِعاً بِزَوَالِ « 1 »
« من شبهاى هجران را دوست ميدارم ، نه از جهت آنكه بدانها شاد مىباشم ، بلكه از جهت اميد به آنكه پس از سپرى شدن آنها روزگار ، وصال را پيش بياورد .
و من روزگار وصال را خوشايند ندارم ؛ چرا كه مىبينم هر چيزى با حرص و وَلَعى شديد به سوى زوال و نيستى حركت مىكند . »
شرح حال حاج سيّد هاشم حدّاد در آخرين روز توقّف در زينبيّهء شام
حال حضرت آقا در دو روزهء اخير بسيار منقلب بود . شبها فىالجمله هم خواب نداشتند . به غذا اشتها نداشتند . رنگ چهره برافروخته بود . با كسى گفتگو نداشتند . و پيوسته به حال تفكّر و توجّه بودند .
سابقاً اشاره رفت بر آنكه هر وقت بنده از ايشان خداحافظى ميكردم و از كربلا به صوب كاظمين براى مراجعت به ايران مىآمدم ، مشاهده ميكردم كه سيمايشان برافروخته مىشود و حالشان منقلب ميگردد .
و رفقا مىگفتند : پس از رفتن تو ، ايشان تا يك هفته در فراش مىافتند و قدرت بر حركت ندارند . و كسى را نمىپذيرند و با احدى از رفقا گفتار ندارند ، و حتّى عائلهء شخصى ايشان هم ميدانند در آن حال ايشان خُلق و حال ندارند . فلهذا فقط در مواقع غذا شربت آبى و مايعى مىبردند . زيرا توان خوردن و جويدن نبود . و خودشان هم در آن حال ميفرمودهاند : كسى به سراغ من نيايد ، و مرا به همين حال واگذاريد !
روى اين جهت بود كه ما با رفقا و عائلهء ايشان قرار گذاشته بوديم كه بدون خداحافظى از خدمتشان مرخّص شويم . و بنابراين بدون هيچگونه اطّلاع قبلى ، روزى از روزها كه حقير به حرم مطهّر مشرّف مىشدم ، بدون برگشت به منزل به
هامش
( 1 ) « ديوان منسوب به أمير المؤمنين عليه السّلام » از نيمهء آن تجاوز نموده ، بابُ ما ءَاخرُه اللامُ ( نسخهء خطّى ) .