اين نقطهء سياه كه آمد مدارِ نور * عكسى است در حديقهء بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض كدامين جفا كنم * شرح نيازمندى خود يا ملال تو ؟ !
حافظ در اين كمند سرِ سركشان بسى است * سوداى كج مپز كه نباشد مجال تو « 1 »
* * *
وَ اللهِ ما طَلَعَتْ شَمْسٌ وَ لا غَرُبَتْ * إلّا وَ ذِكْرُكَ مَقْرونٌ بِأنْفاسى ( 1 )
وَ لا جَلَسْتُ إلَى قَوْمٍ احَدِّثُهُمْ * إلّا وَ أنْتَ حَديثى بَيْنَ جُلّاسى ( 2 )
وَ لا هَمَمْتُ بِشُرْبِ الْمآءِ مِنْ عَطَشٍ * إلّا رَأيْتُ خَيالًا مِنْكَ فى كاسى ( 3 ) « 2 »
1 - سوگند به خدا كه خورشيد نه طلوع كرد و نه غروب ، مگر آنكه ياد تو و ذكر تو با نفس زدنهاى من قرين بود !
2 - و من ننشستم هيچگاه با گروهى كه با آنان سخن گويم ، مگر آنكه در ميان همنشينانم تو بودى گفتار من !
3 - و من هيچوقت نشد كه از شدّت عطش ، ارادهء خوردن آب بنمايم ، مگر آنكه خيال صورت تو را در كاسهام ميديدم !
هامش
( 1 ) « ديوان خواجه حافظ شيرازى » طبع محمّد قزوينى و دكتر قاسم غنى ، ص 282 ، غزل 408 ؛ و از طبع پژمان ، ص 189 و 190 ، غزل 416
( 2 ) در « ريحانة الادب » ص 62 از ج 2 ، اين ابيات را از حسين بن منصور حلّاج نقل نموده است .