دليران جهان آغشته در خون * تو سرپوشيده ننهى پاى بيرون
چه كردى فهم از دين العجائز * كه بر خود جهل ميدارى تو جائز
زنان چون ناقصات عقل و دين اند * چرا مردان رهِ ايشان گزينند
اگر مردى برون آى و نظر كن * هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن
مياسا يك زمان اندر مراحل * مشو موقوف همراه رَواحل
خليلآسا برو حقّ را طلب كن * شبى را روز و روزى را به شب كن
ستاره با مه و خورشيد اكبر * بود حسّ و خيال و عقل انور
بگردان زان همه اى راهرو روى * هميشه لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گوى
و يا چون موسى عمران در اين راه * برو تا بشنوى إِنِّي أَنَا اللَّهُ ترا تا كوهِ هستى پيش باقى است * جواب لفظ أَرِنِي ، لَنْ تَرانِي است
حقيقت كهربا ذات تو كاه است * اگر كوهِ توئىّ نبود چه راهست
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 56
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٦