معانى در آنها مشهود بوده است .
در كتاب « مهج الدّعوات » فرموده است من چنين يافتم كه فضل بن ربيع گفته است : روزى هارون الرّشيد صبحانه خود را خورد ، و حاجبش را صدا زد و گفت : برو و علىّ بن موسى علوى ( حضرت امام رضا عليه السّلام ) را از زندان بيرون آور ! و او را در بِرْكَةُ السِّباع ( باغ وحش ) بينداز !
فضل گويد : من او را به بركه بردم ، و در آن انداختم ، و آنجا چهل عدد سَبْع درنده بود . چون شب شد ، هارون خوابى هولناك ديد و مرا خواست و گفت برو ، ببين : علىّ بن موسى در چه حالت است ؟ ! رفتم و ديدم ايستاده و مشغول نماز است و درندگان همگى در اطراف او حلقه زدهاند . رشيد خود بر خواست و ديد كه مطلب از همين قرار است كه فضل گزارش داده است ؛ در اين حال امر كرد آن حضرت را خارج كنند ، و او را اكرام نموده و صله و خلعت داد . « 1 »
بارى ! اين عجيب نيست كه وحوش شعور داشته و امام را بشناسند ، عجب از اين بنى آدم است كه خود را اشرف مخلوقات ميداند و دستور ميدهد كه فرزند فاطمه را در بركهء السِّباع بياندازند .
هامش
( 1 ) « إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات » ج 6 ؛ ص 147 ؛ از سيّد ابن طاووس نقل كرده است .