علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در أشعار معروف و مشهور خود ، كه :
أَ تَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ * وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الاكْبَرُ
« اى انسان آيا تو چنين گمان ميكنى كه يك جرم و جسم كوچكى هستى ؟ ! درحالىكه در وجود تو عالم بزرگ و بزرگترين عوالم ، منطوى و پيچيده شده است » . )
گفتار حكيم سبزوارى ( ره ) در تصوير محلّ ابدان محشوره در معاد جسمانى
مرحوم حكيم سبزوارى ( قُدّس سرُّه ) براى تصوير محلّ ابدان
هامش
آنجا كه مىفرمايد :اگرچه آينهء روى جانفزاى تواند * همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك
ولى ترا ننمايد به تو چنان كه توئى * مگر دل من مسكين و بيدل و غمناك
تمام چهرهء خود را به دو توانى ديد * كه هست مظهر تام و لطيف صافى پاك
و لَو جَلَوْتَ عَلى القلبِ ما جلوتَ عليه * لِاجل قُربَتهِ بل لانّه مَجلاك
به ساحل ار چه فكندى به بحر باز آرم * كه موج بحر محيط توام نيم خاشاك
ظهور تو به من است و وجود من از تو * و لستَ تَظهرُ لَولاى ، لَم أكُن لَولاك
تو آفتاب منيرىّ و مغربى سايه * ز آفتاب بود سايه را وجود و هلاكو در مقام خطاب به نفس فرمايد :توئى خلاصهء اركان انجُم و أفلاك * ولى چه سود كه خود را نمىكنى إدراك