مثل اينها .
و امّا ثانياً ، زيرا در اين صورت ديگر قيامت ، عالم آخرت نيست بلكه عالم دنياست ، و غايت نيست بلكه مُغَيّا است ؛ چون آخرت نشأهء ديگرى است كه در طول دنياست ، و غايت هر چيزى كمال آن چيز است ، و كمال نفس به آنست كه عقل گردد ، و كمال صورت طبيعيّه به آنست كه صورت صرف و خالص از جهات قوّه شود ، و صورت دنيويّه تبديل به صورت برزخيّه ، و صورت برزخيّه تبديل به صورت اخرويّه گردد ؛ همچنان كه شرحش گذشت .
و امّا ثالثاً ، چون لازمهاش آنست كه حقّ تعطيل شود و از رسيدن حقّ به مستحقّ آن منع به عمل آيد ؛ زيرا كه ميدانيم بر اجزاء مادّيّه استعدادات قبول صورتهاى مختلف و گوناگونى جارى و طارى ميگردد ، و استدعاءِ صادق همانست كه با زبان استعداد گويا باشد ، و لازمهء گفتار متكلّمين اين مىشود كه حقّ متعال حقّ استعدادات را ندهد ، با آنكه خود ، بندگان خود را از تعطيل حقوق نهى نموده است .
و امّا رابعاً ، به دليل اينكه اكثر شبهات وارده بر معاد جسمانى مثل شبههء تناسخ و شبههء آكل و مأكول و شبههء عدم وفا نمودن موادّ به نفوس غير متناهيه و أمثال اين شبهات ، همه بنا بر اين قول است .
و نيز غير از آنچه گفتيم و شمرديم در زواياى اين مسأله و اين گفتار چيزهائى از اشكالات و ايرادات پنهان و مختفى است . « 1 » »
هامش
( 1 ) « شرح منظومه » سبزوارى ، طبع ناصرى ، ص 341