شمع جوئىّ و آفتابْ بلند * روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلْمات خود رَهى بينى * همه عالم مشارق الانوار
كوروَش قائد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلْسِتان و ببين * جلوهء آب صاف در گُل و خار
ز آب بيرنگ صدهزاران رنگ * لاله و گل نگر در آن گلزار
پا به راهِ طلب نِه از ره عشق * بهر اين راه توشهاى بردار
شود آسان ز عشق كارى چند * كه بود نزد عقل بس دشوار
يار گو بالغُدوّ و الآصال * يار جو بالعشىّ و الإبكار
صد رهت لَنْ تَرانى ار گويد * باز ميدار ديده بر ديدار
تا به جائى رسى كه مىنرسد * پاى أوهام و پايهء أفكار
بار يا بى به محفلى كآنجا * جبرئيل امين ندارد بار
اين ره آن زادِ راه و آن منزل * مرد راهى اگر بيا و بيار
ور نِهاى مرد راه چون دگران * يار ميگوى و پشت سر ميخار
هاتف ارباب معرفت كه گهى * مست خوانندشان و گه هشيار
از مى و بزم و ساقى و مطرب * وز مُغ و دير و شاهد و زُنّار
قصد ايشان نهفته اسراريست * كه به ايما كنند گاه اظهار
پى برى گر به رازشان دانى * كه همينست سرّ آن اسرار
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وَحْدَهُ لا إلَهَ إلّا هو « 1 »
هامش
( 1 ) از جملهء اشعار ترجيع بند سيّد أحمد هاتف اصفهانى ، متَّخَذ از « ديوان هاتف » بنا به نقل « فرهنگ دهخدا » در مادّهء هاتف ، ص 32