انسان نشان نميدهد در موقعش مگر خداوند تبارك و تعالى .
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها
؛ اين مواضع و مواقع را در صُقع نفوس ، نور خدا روشن مىكند .
مردم معصيت كار و گناهكار هم همينطور هستند . دائماً براى خود آتش درست مىكنند و نمىفهمند . مست شهوتند ، مست غضبند ، مست غفلتند و نمىفهمند . و آن حسّى كه در وجودشان هست و اين آتشها را با آن بايد ادراك كنند كِرِخ و سِر شده است . آن حسّ ، بيكار و بى قوّه و بى اثر مانده است . آن حسّ كه حسّ معنوى است و مجرّد است ؛ و به آن ، حسّ گفتن از ضيق عبارت است - عاطل و باطل در زاويهء خمود خميده و در زندانِ تعطيل تنيده است .
چون نور خدا ظاهر گردد و بر اين حسّهاى مرده و مست و خواب تابش كند و آنان را زنده و بيدار و هشيار نمايد ، معلوم مىشود كه چه خبر است ؟
عيناً مانند يك بيابان كه در يك طرفش كثافات و قاذورات و موادّ عَفِن ، و در طرف ديگرش گل و ياسمن و ريحان است ؛ امّا چون شب است و سرد است ، و آفتاب نيست و نور و گرمى نداده است ، نه بوى كثافات از آن طرف به مشام ميرسد و نه بوى رياحين از اين طرف .
وقتى آفتاب از افق سر به در آرد و بر اين زمينهاى خشك و سرد و تاريك بتابد ، تمام اين موجودات به حركت در مىآيند و آثار و خواصّ نهفته و كامنهء در وجودشان را نشان ميدهند .