و مرغان آسمان گرداگرد آن ابدان طيّبه به پرواز در مىآمدند ، و بالهاى خود را روى بدن مطهّر سيّد الشّهداء عليه السّلام پهن ميكردند كه آفتاب بر آن نتابد .
اشعار مرحوم نيّر تبريزى در رثاى سيّد الشّهداء عليه السلام
چون صبا ديد به صحرا بدن بى كفنش * خاك ميريخت بجاى كفنش بر بدنش
چونكه از مركب خود شاه به گودال افتاد * عهد يزدان به لبش بود و شفاعت سخنش
آخرين بار كه شه جانب ميدان ميرفت * خواهرش داد به او كهنهترين پيرهنش
تا كه دشمن نكند خواهش تن پوش حسين * كهنه پيراهن او بود بجاى كفنش
گشت آغشته به خونِ دل او پيكر او * از سم اسب سواران به بدن تاختنش
و در اين باب مرحوم نيّر تبريزى چه خوب سروده است :
شهيد عشق كه تنگست پوست بر بدنش * تو خصم بين كه به يغما زره بَرَد ز تنش
زِره به غارت اگر بُرد خصم خيره چه غم * كه بود جوشن تن زلفهاى پرشكنش
شهى كه سندس فردوس بود پوشش او * روا نديد به تن خصم جامهء كهنش « 1 »
هامش
( 1 ) « آتشكده » نيّر ، ص 122