مىخندند ، و او را با بشارت مىبينند . « 1 »
2 - و هر كس بميرد و هواى غير او - از دشمنان او - در سرش باشد ، غير از راه آتش طريقى نخواهد پيمود .
3 - اى أبو الحسن ! فداى تو باد جان من و عشيرهء من و مال من و آنچه را كه من در بسيط زمين مالك آنم .
4 - اى أبو الحسن ! من به فضل و شرف تو اعتراف دارم و پيوسته من به ريسمانى از عشق تو ، خود را آويختهام و دست زدهام .
5 - و تو اى علىّ ! وصىّ حضرت مصطفى و پسر عمّ او هستى ؛ و ما با تمام كسانى كه بغض تو را در دل دارند دشمنيم و آنها را رها مىكنيم .
6 - مواليان و پيروان تو اهل نجات و ايمانند و سعادت آنها واضح ؛ و ليكن دشمنان تو همه مشرك و به گمراهى معروف و مشهورند .
7 - مرد عيبجوئى مرا ملامت كرد و دربارهء علىّ و حزب او بر من خرده گرفت ، من به او گفتم : خدا تو را ملامت كرده است و عيب در تو قرار داده است ، چون مرد احمقى هستى كه بر پيروان علىّ عيب مىگيرى .
بارى ، گويند : علّت سياهى صورت حميرى به علّت شُرب خمرى بوده است كه در سابق الايّام مينموده است .
هامش
( 1 ) و ممكنست فاعل تَلَقَّاهُ وَ يضْحَكُ ضمير راجع به الّذى باشد ؛ يعنى : أمير المؤمنين او را با بشارت ملاقات مىكنند در حالى كه آنحضرت مىخندند .