تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
عادت من اين بود كه شب پنجشنبه و جمعه ميرفتم و مقدار يكى دو ساعت در بين قبرها و در مقبره‌ها حركت ميكردم و تفكّر مىنمودم و بعد چند ساعت استراحت نموده ، و سپس براى نماز شب و مناجات بر مىخاستم و نماز صبح را ميخواندم و پس از آن به اصفهان مىآمدم . ميفرمود : شبى بود از شبهاى زمستان ، هوا بسيار سرد بود ، برف هم مىآمد . من براى تفكّر در أرواح و ساكنان وادى آن عالم ، از اصفهان حركت كردم و به تخت فولاد آمدم و در يكى از حجرات رفتم . و خواستم دستمال خود را باز كرده چند لقمه‌اى از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نيمه شب بيدار و مشغول كارها و دستورات خود از عبادات گردم . در اين حال دَرِ مقبره را زدند ، تا جنازه‌اى را كه از أرحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند ، و شخص قارى قرآن كه متصدّى مقبره بود مشغول تلاوت شود ؛ و آنها صبح بيايند و جنازه را دفن كنند . آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند ، و قارى قرآن مشغول تلاوت شد . من همين كه دستمال را باز كرده و مىخواستم مشغول خوردن غذا شوم ، ديدم كه ملائكهء عذاب آمدند و مشغول عذاب كردن شدند . عين عبارت خود آن مرحوم است : چنان گرزهاى آتشين بر سر