او مىزدند كه آتش به آسمان زبانه مىكشيد ، و فريادهائى از اين مرده بر مىخاست كه گوئى تمام اين قبرستان عظيم را متزلزل مىكرد . نمىدانم اهل چه معصيتى بود ؛ از حاكمان جائر و ظالم بود كه اينطور مستحقّ عذاب بود ؟ و أبداً قارى قرآن اطّلاعى نداشت ؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت .
من از مشاهدهء اين منظره از حال رفتم ، بدنم لرزيد ، رنگم پريد . و اشاره مىكنم به صاحب مقبره كه در را باز كن من مىخواهم بروم ، او نمىفهميد ؛ هر چه مىخواستم بگويم زبانم قفل شده و حركت نميكرد !
بالاخره به او فهماندم : چفت در را باز كن ؛ من ميخواهم بروم . گفت : آقا ! هوا سرد است ، برف روى زمين را پوشانيده ، در راه گرگ است ، تو را ميدرد !
هر چه ميخواستم بفهمانم به او كه من طاقت ماندن ندارم ، او إدراك نمىكرد .
بناچار خود را بدر اطاق كشاندم ، در را باز كرد و من خارج شدم . و تا اصفهان با آنكه مسافت زيادى نيست بسيار به سختى آمدم و چندين بار به زمين خوردم . آمدم در حجره ، يك هفته مريض بودم ، و مرحوم آخوند كاشى و جهانگيرخان مىآمدند حجره و استمالت ميكردند و به من دوا ميدادند . و جهانگيرخان براى من كباب باد ميزد و به زور به حلق من فرو مىبرد ، تا كم كم قدرى قوّه گرفتم .
بايد به منكرين معاد گفت : اينها هم قابل انكار است ؟
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 144
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٤٤