تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
هامش
آنچه را كه أبو الأسود دئلى سروده است :و إنَّ غلاماً بين كسرى و هاشم * لَاكرُم مَن نيطَتْ عليه التَّمائمسنه سى و هشت از هجرت در مدينه متولّد گشت قبل از دو سال از رحلت جدّش امير المؤمنين عليه‌السّلام ، و مدّت دو سال با جدّش بود ، و با عمويش حضرت امام حسن عليهما السّلام ، دوازده سال ، و با پدرش امام حسين عليه‌السّلام بيست و سه سال ، و پس از پدرش سى و چهار سال ، و در سنه نود و پنج هجرى در مدينه رحلت نمود در حالى كه از عمرش پنجاه و هفت سال مىگذشت ، و در بقيع در قبرى كه عمويش امام حسن عليه السلام بود در قبّه‌اى كه در آن عباس بن عبد المطلب رَضِى اللَّهُ عَنهُ مدفون است به خاك سپرده شد . و به او ذو الثَّفِنَات گويند . چون ثَفِنَة با كسره فاء ، در انسان به معنى زانو و مفصل ساقه پا و ران مىباشد و اين بدان سبب بود كه طول سجده‌هاى آنحضرت در زانوها اثر گذارده بود . زُهْرِى گويد : من هيچ كس از هاشميّين را أفضل از على بن الحسين نديدم [ 1 ] . و از حضرت امام باقر عليه‌السّلام روايت است كه : عادت على بن الحسين عليه‌السّلام چنان بود كه در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مىگزارد و باد او را مانند شاخه گندم تكان مىداد [ 2 ] . و چون وضو مىساخت رنگش زرد مىشد . اهل او به وى گفتند : اين چه عادتى است كه در حال وضو دارى ؟ در پاسخ فرمود : آيا مىدانيد من در مقابل چه كسى اراده قيام دارم ؟ ! [ 3 ] و ابن عائشه گفت : شنيدم از اهل مدينه كه مىگفتند : ما از صدقات سرّى محروم نشديم مگر هنگامى كه على بن الحسين عليهما السّلام جهان را بدرود گفت [ 4 ] . و چون رحلت نمود و بدنش را براى غسل برهنه كردند حاضران متوجّه آثار برآمدگيهائى در پشتش شدند و پرسيدند : اينها چيست پاسخ داده شد : او شبها ظرفهاى پوستى از آرد را بر دوشش براى مستمندان مدينه حمل مىكرد و در پنهانى بديشان مىرساند و اين آثار آن پوستهاست . [ 5 ] و وى مىفرمود : إنَّ صَدَقَةَ السِّرِّ تُطفئ غَضَبَ الرَّبِّ . [ 6 ] « صدقات پنهانى ، خشم پروردگار را خاموش مىكند . » و از على بن ابراهيم از پدرش روايت است كه : على بن الحسين عليه السلام پياده حج مىكرد و مسافت فيما بين مدينه و مكه را در بيست روز و شب مىپيمود [ 7 ] . و از زرارة بن أعْين وارد است كه : در نيمه شب سائلى مىگفت : كجايند زاهدين دنيا و راغبين به آخرت ؟ ! شنيد كه هاتفى از ناحيه بقيع كه صوتش را مىشنيد و خودش را نمىديد جواب داد : اوست على بن الحسين . [ 8 ] عليهما السّلام و از طاووس روايت است كه گفت : شبى در هِجر اسمعيل بودم كه على بن الحسين وارد شد . با خود گفتم : مردى است صالح از اهل بيت نبوت ، بروم و به دعايش گوش فرا دارم ! شنيدم كه مىگفت : عُبَيْدُكَ بفِنائكَ ، مِسْكِينُكَ بِفِنَائِكَ ، فقيرك بفنائكَ . من اين دعا را در هيچ شدّتى نخواندم مگر آنكه موجب فرج و گشايش من شد . [ 9 ] زمخشرى در « ربيع الابرار » حكايت كرده است كه چون يزيد بن معاويه جيش خود را به