حضرت فرمود : پسر عمّ شما مىترسيد بر اين صحيفه از امرى كه من نيز بر شما ازآنجهت مىترسم !
گفتند : پسر عموى ما يحيى فقط ترسش وقتى بود كه دانست كشته مىشود .
حضرت ابو عبد الله عليه السّلام فرمود : شما هم نيز ايمن نباشيد ! چرا كه قسم به خداوند كه من تحقيقاً مىدانم كه : شما هم ديرى نپايد كه خروج مىكنيد همانطور كه او خروج كرد ، و كشته خواهيد شد همانطور كه او كشته شد !
محمد و ابراهيم برخاستند در حالتى كه مىگفتند : لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إلَّا بِاللهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيم .
« هيچ تغيير و تبديلى نيست ، و هيچ قدرت و قوّه اى وجود ندارد مگر به اللهِ عَلِىّ عَظيم . »
هنگامى كه برخاستند و بيرون شدند ، ابو عبد الله عليه السّلام به من گفت : اى متوكل ! چگونه يحيى به تو گفت : عموى من محمد بن على ، و پسرش جعفر مردم را به زندگى فرا مىخوانند ، و ما آنان را به مرگ فرا مىخوانيم ؟ !
[ روياى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلّم بنى اميه را بر فراز منبر خود ]
گفتم : آرى - أصْلَحَك اللهُ - ! تحقيقاً پسر عمويت يحيى با من چنين گفت ! حضرت فرمود : يَرْحَمُ اللهُ يَحْيَى خداوند يحيى را رحمت كند ! به درستى كه پدرم مرا حديث كرد از پدرش ، از جدّش ، از على عليه السّلام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حالى كه بر فراز منبر بود حالت خَلْسه و انصرافى از عالم طبيعت دست داد ، و در آن رؤياى خود ديد مردمانى را كه به مانند بوزينگان بر منبر او مىجهند ، و مردم را رو به عقب بر مىگردانند .
رسول خدا از آن حالت برگشت ، و راست و درست بنشست ، و غصّه و اندوه در سيمايش نمايان بود .
پس جبرائيل عليه السّلام به سوى او آمد ، و اين آيه را آورد :
وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ