صلّى الله عليك يا أمير المؤمنين ! و يا خليفة رسول ربّ العالمين ؛ و يا قائد الغرّ المحجّلين ؛ و يا امام الْبَرَرَة و المؤمنين ؛
اى برتر از قياس و خيال و گمان و وهم * وز هر چه ديدهايم و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر * ما همچنان در أوّل صف تو ماندهايم
روحى و أرواح العالمين لك الفداء .
فيك يا اعجوبَةَ الكونِ غَدَا الفكر كليلا * أنتَ حَيرتَ ذَوى اللُّبِّ وَ بَلْبَلْتَ العقولا
كلَّما قدمَ فكرى فيك شِبرًا فَرَّ ميلا * ناكصًا يخْبطُ فى عميا و لا يهدى سبيلًا « 1 »
« دربارهء تو اى اعجوبه و شگفت آفرين عالم آفرينش ، فكر دور انديش و قدرت عاقله و تفكير تيز و رساى من به گِل فرو نشست و خسته و فرسوده و بى تاب و توان شد . تو صاحبان عقل و قدرت و انديشه را جبران و سرگردان نمودى و عقول و انديشهها را به هيجان و اضطراب درآوردى ! هر زمان كه قدرت انديشه و فكر من مىخواهد يك وَجَب به تو نزديك شود ، يك ميل فرار مىكند و دور مىشود ؛ و در راه قهقرى رو به پشت با نداشتن هدايت و بصيرت در وادى تخّيلات و أوهام كه جز همچون كفى بر روى آب بيش نستند مىماند و گير مىكند . »
هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك * گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده مىدارد * و گرنه هر دمم از هجر تُست بيم هلاك
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات * بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك
اگر تو زخم زنى به كه ديگران مرهم * و گر تو زهر دهى به كه ديگران ترياك
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت * زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
بضرب سيفك قتلى حياتنا أبداً * بأنَّ روحى قد طاب أن يكون فداك
عنان مپيچ كه گر مىزنى به شمشيرم * سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
ترا چنان كه توئى هر نظر كجا بيند ؟ * به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
به چشم خلق عزيز آن زمان شود حافظ * كه بر در تو نهد روى مسكنت بر خاك « 2 »
هامش
( 1 ) - از ابن أبى الحديد است كه دربارهء أمير المؤمنين عليه السّلام گفته است
( 2 ) - از حافظ ، طبع پژمان ، ص 137 و ص 138 .