نَميراند تا اينكه غلام ثقيف تو را دريابد « 1 » گفته شد : غلام ثقيف كيست ؟ ! فرمود : مردى است كه به هيچيك از چيزهاى محترم در نزد خداوند وقعى نمىگذارد ؛ و همهء حجابهاى ايمان و حرمت را پاره مىكند .
به آنحضرت گفته شد : آيا آن مَرد بالأخره مىميرد ؛ و يا كشته مىشود ؟ !
حضرت فرمود : دست ( قاصِمُ الجَبّارين ) ( خداوند توانائى كه جبّاران روزگار را مىگيرد و خُردْ مىكند ، و درهم مىشكند و ذليل و خوار مىكند ) او را به مرگ زشتى در مىگيرد ؛ بهطورىكه از كثرت آنچه از شكم او خارج مىشود ؛ دُبُر او
هامش
( 1 ) - مراد از غلام ثقيف ، جوانى است از قبيلهء ثقيف كه به او حجّاج بن يوسف ثقفى مىگفتند . و در « تنقيح المقال » ج 1 ، ص 255 گويد : او ظالم و سفّاك و شقّى و عنود و أعدا عدوّ أهل بيت طهارت بود ؛ مدّت حكومتش در عراق بيست سال طول كشيد ؛ و تعداد كسانى كه بهدست ستم و ظلم و عدوان او كشته شدند ؛ يكصد و بيست هزار نفر بودند و كسانى كه در روز مرگش در زندان او بودند ، از مردان پنجاه هزار نفر ، و از زنان سى هزار نفر بودند . عمر او پنجاه و سه سال شد و در دوازدهم ماه رمضان سنهء 95 از هجرت بمُرد .
و ابن خلكان در « وفيات الاعيان » شرح أحوال و ترجمهء حَجّاج را مفصّلًا ذكر كرده است و در ج 2 ، از ص 29 تا ص 54 ؛ در شمارهء 149 از طبع دار الشقافهء بيروت قرار گرفته است . او در ص 53 در علّت مرگ حجّاج گويد : به مرض آكله مُرد ( و آكِله مرضى است كه در عضو پيدا مىشود و گوشت و اجزاء بدن را مىخورد ) ابن خلّكان مىگويد : مرض آكِله در شكم حجّاج پيدا شد و حجّاج طبيب طلبيد تا نظر كند . طبيب قطعهء گوشتى طلبيد ، و آنرا بر سر نخى بست ؛ و آنرا از حلقش فرو برد ، و آويزان كرد و ساعتى نگهداشت ؛ و بيرون آورد و ديد كه كرمهاى بسيارى به آن آويختهاند . و خداوند زمهرير را بر او مسلّط كرد ؛ و چنان در سرماى جانكاه بود كه بخارىهاى پر از آتش را اطراف او نگه مىداشتند و آنقدر به بدن او نزديك مىكردند كه پوست او مىسوخت و معذلك احساس نمىكرد . انتهى .
أقول : اين مرض آكِله ، همان أخبار أميرالمؤمنين « عليه السلام » است كه به مرض زشتى و فاحشى مىميرد كه از بسيار آنچه از شكم او بيرون مىآيد ، دُبُرش محترق مىشود . ابن خلّكان مىگويد : رحمه الله تعالى حَذوَه ؛ و أرانا الله تعالى محلّه فى الجحيم و شفانا الله قلوبنا بروية عذابه و نكاله . مدت مرض او پانزده روز طول كشيد و به حسن بصرى شكايت برد . حسن گفت : مگر من تو را نهى ننمودم از آنكه متعرّض صالحين نشوى ! حجّاج گفت : من از تو نخواستم كه دعا كنى و شفا يابم ! و ليكن مىخواهم كه دعا كنى خداوند در قبض روح من تعجيل نمايد ؛ و اينگونه عذاب من به درازا نكشد ! چون خبر مرگ حجّاج را به حسن بصرى دادند ؛ سجدهء شكر بجاى آورد و گفت : خدايا تو او را ميراندى ! سنّت او را از از ميان ما بميران ! ( وفيات الاعيان