تربيت ضعفا ، و رسيدگى به امور مستمندان و يتيمان ، و وجوب أمر به معروف و نهى از منكر ، و غير ذلك من الأمور الَّتى لا تُحصى كَثرة او را در معركه وارد نموده ، و به مقام رياست برسانند ؛ رياست صورتى مجازى نه معنوى إلهى ، و از قِبلَ او استفاده سوء نموده تنورى را گرم و پيوسته براى خود نان گرم و تازه بيرون آورند ، در حالى كه از او بهتر و عالمتر و عارفتر و عاقلتر و بصيرتر و بىهوى و هوستر و شُجاعتر و مُدير و مدبّرتر نسبت به امور وجود دارد ، غاية الأمر صفات ذاتى و خدادادى فطرى او مانند حياء و اعراض از دنيا و ما سوى الله ، و علّو همّت در سير مقام عرفان و لقاء الله ، به او إجازه نمىدهد خود را در معرض اين گونه مسائل بياورد و پيش قدم براى أمرى گردد كه مىبيند همانند جيفه دنيا بسيارى از كِلاب عاويه گرد او مجتمع شده و مىخواهند به هر قسمى كه هست آن را در اختيار خود داشته باشند ؛ در اينجا وظيفه فطرى و عقلى و شرعى ايشان اينست كه دعوت به رياست را نپذيرد ، و اين باغهاى سبزى را كه در آئينههاى امور دينى و شرعى به او نشان مىدهند ردّ كند و نگذارد قواى وهميّه و تخيّليّه بر قواى عقليّه او غالب آيد ، و برخيزد برود نزد آن شخصِ مهجور كه بواسطه عدم رغبت انبوه مردم و ازدحام توده كوتاه فكر ، در خانه خود منعزل شده و سر به جيب تفّكر فرو برده و در حِنْدِسِ خود تنيده - در حالى كه وجداناً و فيما بينَه و بينَ اللّه مىداند كه از خودش أعلم و أعقل و أبصر و أشجع و أورع است - و او را از زاويه خمول بيرون كشد ، و خود در تحت رياست او و در زير لواى حكومت او ، هم براى حكومت او تلاش كند و هم براى ارتقاءِ نفس خود از اين خطّ مشى به سعادت أبديّه و فوز دائمى . و خلاصه مطلب از رياست ظاهرى و اعتبارى بگذرد و آن را فداى عقل و فطرت و شرع كند و خود چون يكى از مردم ، مرئوسى از اين رياست باشد .
و خدا مىداند كه در اثر اين قيام و اقدام چه رحمتهاى متواتره و متواصله از آسمان مىريزد ! و چقدر مردم در خصب و نعمت بسر مىبرند ! و در سير طريق خداوند چه اندازه كوشا ، و راههاى طويلى را در مدّت كوتاهى مىپيمايند ! و به عكس اگر خودش زمام رياست را در دست گيرد - با وجود أعقل و أبصرى كه در مقابل او موجود است - نه تنها خود در سير كمالى خود ، رو به قهقرى مىرود و پيوسته با أفكار شيطانى و تمويهات نفسانى دست به گريبان است بلكه جامعهاى را به دنبال خود به
امام شناسى (فارسى) — صفحة 220
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٠