رَبَذه ، تنها بدون يك انيس و مونس ، غريبانه جان داد . يگانه دختر باقى ماندهء از رسول خدا ، حبيبهء رسول خدا ، بضعهء رسول خدا ، جان و روح و سرّ رسول خدا را كشتند . و بدين وسيله تاريخ إسلام را عوض كردند ، و امّت و عالم إسلام را در مسيرى سوق دادند كه آن مسير رسول خدا و أمير المؤمنين - عليهما الصّلاة و السّلام - نبود . و از عمل به قرآن جز عبارتى و لفظى و اسمى نبود ، همان روح مستكبرانهء خود را بر امّت مُسَيطر ساخته ، و همه را زير شلّاق تند خود مهجور كردند .
أئمّهء طاهرين - سلام اللّه عليهم أجمعين - با نداى تفكيك روحانيت از سياست كه از طرف جائران زمان بلند شد به حبس و زجر و شكنجه و تبعيد و قتل محكوم بودند . زيرا آنها مىگفتند : روح امامت و ولايت حقيقى الهى مستلزم حكومت بر مردم و به دست گرفتند امور آنها در بهترين شاهراه ترقّى و كمال است . و حاكمان جائر مىگفتند : ولايت معنويه از آن شما باشد ، و حكومت ظاهريه از آن ما .
در « ربيع الأبرار » زمخشرى آمده است كه : هارون الرَّشيد پيوسته به حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام مىگفت : شما فدك را بگيريد ! و آن حضرت از قبول آن امتناع مىنمود . و چون هارون بر اين امر اصرار كرد ، حضرت فرمود : من فدك را نمىگيرم مگر با حدودش . هارون پرسيد : حدود آن كدامست ؟ ! حضرت فرمود : حدّ اوّل آن عَدَن است . رنگِ هارون دگرگون شد . و گفت : حدّ دوّم آن كدام است ؟ ! حضرت فرمود : سَمَرقند و رنگ هارون گرفته و تيره شد . و گفت : حدّ چهارم آن كدام است ؟ حضرت فرمود : آفريقا . رنگ هارون سياه شد . و گفت : حدّ سوّم آن كدام است ؟ حضرت فرمود : سيف البحر ؛ از ساحل بحر خزر و ارمنستان . هارون گفت : پس هيچ براى ما باقى نماند ! تو مىخواهى جستن كنى بر جاى من و بر آنجا استقرار يا بى ! حضرت فرمود : من به تو گفته بودم كه : اگر حدود آن را مشخّص كنم ، تو فَدَك را به من بر نمىگردانى ! چون هارون اين جريان را ديد تصميم بر كشتن آن حضرت گرفت ، و خود را از جريان او خلاص كرد . « 1 »
داستان تفكيك روحانيت از سياست به همين عبارت ، قريب يكصد سال است كه مطرح شده است . اوَّلين داعى آن ، مسيحيان عَرَب بودند ، كه چون
هامش
( 1 ) - « اعيان الشيعة » ج 4 ، جزء دوّم ، ص 88 ، سيرة الإمام الكاظم عليه السّلام و أخباره .