مىايستند ، و با خود مىگويند : اين ديگر چه داستانى است ؟ ! اين چه شركى است ؟ ! شما را به صاحب اين بيت سوگند ! آيا زوّار ، آهن و فولاد را مىبوسند ، يا بدن رسول الله ، يا نفس رسول الله را ؟ ! آنها چدن و چوب را مىبوسند ، يا نفس مقدّس حضرت صدّيقه را ؟ ! آيا شما در وجدان خود نمىيابيد كه دست پدر و مادر و استاد و معلّم و مربّى روحانى را مىبوسيد ؟ آيا احترام به نفس او مىگذاريد ، يا صرفا نظر به قطعهء گوشت داريد ؟ ! مگر أشعار قيس بن ملوّح عامرىّ را نخواندهايد ، كه دربارهء معشوقهء خود ليلى عامرىّ مىگويد : ؟
أمرّ على جدار ديار ليلى * اقبّل ذا الدّيار و ذا الجدارا
و ما حبّ الدّيار شغفن قلبى * و لكن حبّ من سكن الدّيارا
« من عبور مىكنم و مىگذرم بر ديوار شهر ليلى ، و آن شهر را مىبوسم ، و آن ديوار را مىبوسم .
و اين طور نيست كه دل من از محبّت شهر و ديار ، آكنده باشد ، و ليكن دل من سرشار از محبّت آن كسى است كه در شهر سكونت گزيده است » « 1 » .
شيخ عمر عادل در اين حال با كمال ناراحتى و عصبانيّت رو به من كرد و گفت : يا سيّد ! و الله هم مشركون ، هم مشركون ! سوگند به خدا كه خود اين وهّابىها شرك هستند ، آنگاه گفت :
من امروز صبح پس از انجام فريضهء صبح و طواف ، ديدم جماعتى از ايرانيان ايستادهاند ، و يك نفر براى آنها دعا مىكند ، و آنها هم دعا را با او مىخوانند .
آن دعا خواننده مىگفت : إلهى بحقّ فاطمة و ابيها و بعلها و بنيها و السّرّ المستودع فيها كذا و كذا : « خداوندا به حقّ فاطمه و پدرش ، و به حقّ شوهرش و پسرانش ، و به حقّ سرّى كه در او به وديعت نهاده شده است ، ترا سوگند مىدهيم كه حاجات ما را برآورده كنى » .
هامش
( 1 ) -بوسه گر بر در زنم ليلى بود * خاك اگر بر سر كنم ليلى بود