. به صفات متقابله توان كرد و در هيچكدام محصور نباشد .
و چه خوب شاعر پارسى زبان گفته است :
اسير نَفْس نشد يك نَفَس علىّ ولىّ * نشد اسير كه بر مؤمنين امير آمد
اسير نفس كجا و امير خلق كجا * كه سر بلند نشد آن كه سر به زير آمد
على نخورد غذائى كه سير برخيزد * مگر كه سير خورد آن كه نيم سير آمد
على ستم نكشيد و حقير ظلم نشد * نشد حقير كه دشمن برش حقير آمد
على نداد به باطل حقى ز بيت المال * كه بر حساب و كتاب خدا خبير آمد
درود باد بر آن ملّتى كه رهبر وى * چنين بلند مقام و چنين خطير آمد