تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
ما رَسُول‌خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود كه در آن وقت ستاره‌اى براى فرود آمدن و خم شدن حركت كرد ، حضرت فرمود : اين ستاره در منزل هر كس خم شود بعد از من وصىّ من خواهد بود . در اين حال بنى هاشم به پا برخاستند و چون نگريستند ، ديدند كه در منزل على فرود آمد . گفتند : اى رَسُول‌خدا دربارهء على به ضلالت افتاده‌اى ! آيه نازل شد : « سوگند به آن ستاره در حال فرود آمدنش كه صاحب شما گمراه نشده و به ضلالت در نيفتاده است . » ديگر يك سلسله رواياتى است كه دلالت دارد بر آنكه اوصياى حضرت رَسُول‌صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خلفاى آن حضرت دوازده نفرند . اول آنها حضرت علىّبن‌أبىطالب و آخر آنها حضرت مهدى قائم آل مُحمّد مىباشد . اين روايات بسيار زياد است و با اسناد مختلفى نقل شده است و بزرگان از محدّثين شيعه و سنّى در كتب خود ضبط و ثبت نموده‌اند . و ما به عنوان نمونه چند حديث از طريق عامّه نقل مىكنيم . اول - حموينى شافعى در اواخر جزء دوم « فرائد السّمطين » با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مىكند كه : قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : انَّ عَلِىَّ بْنَ ابيطالِبٍ امامُ امَّتى وَ خَليفَتى عَلَيْها بَعْدى ، وِ مْن وُلْدِهِ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ الَّذى يَمْلَأُ الْارْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً . وَ الّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً انَّ الثّابِتينَ عَلَى الْقَوْلِ بِامامَتِهِ فى زَمانِ غَيْبَتِهِ لَاعَزُّ مِنَ الْكِبْريتِ الْاحْمَرِ . فَقامَ الَيْهِ جابِرُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ الْانْصارِىُّ فَقالَ : يا رَسُولَ اللّهِ وَ لِلْقائِمِ مِنْ وُلْدِكَ غَيْبَةٌ ؟ قالَ : اى وَ رَبّى لِيُمِّحصَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرينَ . يا جابِرُ انَّ هذَا الْامْرَ مِنْ امْرِ اللّهِ وَ سِرٌّ مِنْ سِرٌّ اللّهِ ، عِلَّتُهُ مَطْوِيَّةٌ عَنْ عِبادِهِ « 1 » ، فَايّاكَ وَ الشَّكَّ فَانَّ الشَّكَّ فى امْرِ اللّهِ كُفْرٌ . « ابن عبّاس گويد : حضرت رَسُول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند : بدرستى كه علىّبن‌أبىطالب امام امّت من است و جانشين من است بعد از من بر امّت من ، و از فرزند اوست قائم منتظرى كه زمين را از عدل و داد پر كند ، همچنان كه از جور و ستم پر شده
هامش
( 1 ) در اين حديث كلمه « علّت » كه در لغت به معناى بيمارى است و پس از پيدايش كلام و فلسفه به معناى مصطلح امروزى درآمده ، وارد شده و به همين معناى مصطلح هم « سبب » آمده است . ممكن است گفته شود كه اين دليل بر مجعول بودن حديث است مگر آنكه گفته شود نقل به معنا شده است و گرنه بعيد است لفظى كه در آن وقت از آن معناى ديگرى مىفهميده‌اند به معناى متداول امروز استعمال شده باشد .