تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
فرمودند : « چون مرا به آسمان بردند و از آسمان به سدرة المنتهى رسانيدند و در حضور پروردگار جلّ و عزّ وقوف پيدا نمودم خداى مرا خطاب نموده گفت : اى مُحمّد ! گفتم : بلى اى پروردگار من . خدا فرمود : من افراد انسان را به بلاهائى و مشكلاتى آزمايش نمودم ، كدام يك از آنانرا نسبت به خودت مطيع‌تر يافتى ؟ عرض كردم : اى پروردگار من ! من على را فرمانبردارتر يافتم . خطاب فرمود : اى مُحمّد راست گفتى آيا تو براى خود خليفه‌اى قرار مىدهى تا عهود و مواثيق و وظائف ترا ادا كند و به بندگان من از كتاب من آنچه را كه ندانند بياموزد ؟ عرض كردم : اى پروردگار من تو براى من خليفه‌اى معيّن بنما اختيار تو اختيار من است ، خداوند خطاب فرمود : من على را اختيار كردم او را براى خود خليفه و وصى قرار ده و من از علم و حلم خود به على داده‌ام و از اين مواهب او را سرشار نموده‌ام و اوست حقّاً امير مؤمنان ، اين مقام را هيچكس قبل از او و بعد از او حائز نخواهد شد . اى مُحمّد ، على پرچم هدايت است و پيشواى مطيعان من ، و اوست نور اولياى من . و او كلمه ايست كه بر پرهيزگاران ثبت و لازم نمودم ، كسى كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه او را مبغوض بدارد مرا مبغوض داشته است . پس اى مُحمّد او را بدين مقامات بشارت بده . حضرت فرمودند كه : من عرض كردم : بار پروردگار من او را بدين مقامات بشارت دادم او در جواب من گفت : من بندهء خدا هستم و در دست قدرت خدا ، اگر مرا عذاب كند به علّت گناهان من است و بنابر اين ابداً به من ستمى ننموده است ، و اگر آنچه را كه به من وعده فرموده است وفا كند او نيز مولاى من و صاحب اختيار من است . خداوند فرمود : بلى همين طور است . حضرت فرمود : عرض كردم : خداوندا دل او را جَلا بده و بهار او را ايمان قرار ده . خداوند خطاب فرمود : اى مُحمّد ، حقّاً من دل او را جلا دادم و بهار او را ايمان قرار دادم ، فقط من او را به بعضى از بلايا و شدائد و گرفتاريهاى عجيب اختصاص داده‌ام كه نظير آن شدائد را به هيچيك از اولياى خود واقع نساختم . عرض كردم : بار پروردگارا او برادر من و مصاحب من است . فرمود : اين از قضا و علم من گذشته است كه بايد او مبتلى شود . اگر على نبود حزب من شناخته نمىشد و اولياى من و اولياى پيمبران من نيز شناخته نمىشدند . » و امّا آنچه كه از ابو برزة اسلمى روايت شده است همين روايت است با اسقاط صدر و ذيل آن و ما آن را از « حليه الاولياء » حافظ ابو نعيم اصفهانى در ج 1