اين كه تصديق كنندهء تورات است اين است كه اصول و كليات آيين تورات در عقايد و احكام ، مورد قبول من است ؛ « 1 » يعنى من نيامدهام آيين و شريعت تورات را به كلى از بين ببرم و اصول و فرمانهاى آن را ناديده بگيرم و اين بدين معنا نيست كه من هرچه درتوراتهاى مختلف بنىاسرائيل وجود دارد ، تصديق مىكنم .
اصولاً پيامبرى كه خود داراى شريعت مستقل است ، نمىتواند كتاب و شريعت پيامبر پيشين را به طور دربست قبول كند ، و كوچكترين تغييرى در آيين او پديد نياورد ؛ زيرا در اين صورت اين پيامبر ، داراى شريعت نبوده بلكه مروج شريعت پيامبر قبلى خواهد بود ، در صورتى كه حضرت مسيح ، از پيامبرانى است كه شريعت مستقل و جداگانهاى داشت و باملاحظهء اين مراتب بايد گفت ، مقصود او تصديق اجمالى تورات استوبس .
گذشته از اين خود حضرت مسيح يكى از علل بعثت خود رارفعاختلافات بنى اسرائيل در احكام الهى معرفى مىكند ومىگويد :
« قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ » ؛ « 2 »
من با سخنان حكيمانه به سوى شما آمده تا بعضى از مواردى را كه در آنها دچار اختلاف شدهايد توضيح دهم .
از اين جمله استفاده مىشود كه بنى اسرائيل دربارهء شريعت موسى ، كه تورات مبين آن بود ، اتفاق نظر نداشتند و گرنه با هم اختلاف پيدانمىكردند و اين خود بالملازمه دلالت دارد در زمان بعثت
هامش
( 1 ) . المنار ، ج 7 ، ص 630 .
( 2 ) . زخرف ( 43 ) آيهء 63 .