تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احمد موعود انجيل (تفسير سوره صف) ( فارسى) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
اضافه مىكند : من از استاد پرسيدم كه دربارهء آيين مسيحيت چه مىگوييد ؟ گفت : آيين مسيح منسوخ است . گفتم : راه نجات و آيينى كه ما را به رضاى خدا برساند كدام است ؟ ! گفت : منحصر است در پيروى از شريعت محمد صلى الله عليه و آله . گفتم : پيروان وى اهل نجاتند ؟ سه مرتبه گفت : بلى واللّه : گفتم : شما چرا از اين آيين پيروى نمىكنيد ؟ گفت : من در باطن مسلمانم ولى اگر به اسلام تظاهر كنم ، مسيحيان نقشهء قتل مرا ريخته و تا مرا نكشند دست از من بر نمىدارند و اگر من به كشورهاى اسلامى پناه ببرم ، به وسايلى بر من دست مىيابند و خون مرا مىريزند . در اين لحظه اشك در ديدگان من حلقه زد و آن گاه با صداى بلند گريستم . استاد نيز گريست . گفتم : اى پدر روحانى ، اجازه مىدهيد كه من در آيين اسلام داخل شوم ؟ ! گفت : نجات مىخواهى بايد دين اسلام را بپذيرى و من در باطن از پيروان اسلام هستم و من تو را دعا خواهم كرد مشروط بر اين كه شاهد باشى كه من در باطن مسلمان هستم ، نه تنها من چنين هستم ، بلكه گروهى از كشيشان در اين عقيده با من موافق هستند . مرحوم فخرالاسلام در كتاب خود ، دنبالهء داستان را به طرز جالبى نقل كرده و مىنويسد : رؤيت آن دو كتاب و بيانات استاد دلم را روشن ساخت ومحبت خاتم پيامبران ، بر من غالب و پيروز شد . دنيا و رياست پنج روزه و خويشاوندان و بستگان ، مرا در دورى از آن محيط مانع نگرديد . مبلغى از استاد گرفتم و آن چه داشتم همه را در آن نقطه ترك گفتم ، جز سه جلد كتاب كه آنها را همراه خود آوردم و پس از زحمات زياد و طى مسافت‌ها ،