تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عقايد اسلامى (در پرتو قرآن، حديث و عقل) ( فارسى) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
وحشيگرى و قوانين جنگل چيز ديگرى حكومت نمىكرد . قلوب و افكار آنان به جاى توجّه به كسب و كار به يغماگرى متوجه بود و به بهانه‌اى آتش جنگ ميان آنان شعله‌ور مىشد و آنان از هيچ عمل زشتى روى نمىگرداندند و با كمال بىرحمى دختران خود را زنده به گور مىكردند . قرآن در محيطى نازل گرديد كه در آن‌جا نه قاضى و داورى بود و نه محكمه و دادگاهى وجود داشت و گره خصومت‌ها تنها به وسيلهءزور سرنيزه گشوده مىشد . در سراسر منطقهء حجاز ، جز چند كاهن كه دور از اجتماع مىزيستند و گاهى نزاع را با افكار كاهنانهء خود مىگشودند كس ديگرى نبود و اگر ستمگر زورمندى دست رنج ناتوانى را مىگرفت هيچ مرجع صلاحيت‌دارى نبود كه حق او را باز ستاند ، اينك به يك گواه روشن توجه فرماييد : شانزده سال پيش ازبعثت پيامبرگرامى ، مردى با كالاى مختصرى وارد مكه گرديد ، و آن را به « عاص بن وائل » فروخت ، ولى خريدار از پرداخت بهاى آن خوددارى كرد . اين مرد غريب ، در محيط مكه هيچ مقام صلاحيت‌دارى را پيدا نكرد كه به اتكاى آن دادخواهى كند . چاره‌اى جز اين نديد كه در موقع طلوع خورشيد كه قريش دور كعبه جلسه‌هايى تشكيل مىدادند بالاى كوه ابوقبيس برود و از افكار عمومى به نفع خود كمك بگيرد ، از اين جهت بالاى كوه رفت و با صداى بلند با انشاى سه بيت شعر استمداد طلبيد كه ترجمهء آن اشعار چنين است : اى فرزندان « فهر » ! به داد ستمديده‌اى برسيد كه سرمايهء خود را داخل مكه دور از وطن واقوام خويش از دست داد ! به داد مظلوم محرومى برسيد كه چهرهء او غبارآلود است و هنوز از احرام عمره بيرون نرفته است ! اى مردانِ خانه‌اى كه در آن حجر اسماعيل و حَجَر اسود قرار دارد به فرياد برسيد ! آن كس حلال و حرام مىفهمد كه داراى عزت نفس باشد و براى فاجر حليه‌گر ، حرام مفهومى ندارد . اشعار جان‌گداز اين مرد ، شور و هيجانى در قلوب گروهى از جوانان مكه پديد آورد . در اين موقع گروهى در خانهء « عبدالله بن جدعان » دور هم گرد آمدند و