مادى است و روح در نظر او جز اثر ماده و نتيجهء فعل و انفعال شيميايى و فيزيكى اجزاى مادى بدن ، چيز ديگرى نيست . فرق است ميان مكتبى كه انسان را بسان ماشين صنعت تلقى مىكند و شعاع وجود انسان را در همين امور مادى محصور مىسازد و ميان مكتبى كه حقيقت انسان را همان روح مجرد مىداند كه فنا و نابودى براى آن راه ندارد و به قدرى شريف و لطيف است كه خداى بزرگ آن را به خود نسبت داده و مىفرمايد :
« قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
« 1 » ؛ بگو ! روح از امور مربوط به پروردگار من است » .
هنگامى كه آدم را آفريد ، از ميان اجزاى بىشمار او ، تنها روح او را به خود نسبت مىدهد و به فرشتگان چنين مىگويد :
« فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ
« 2 » ؛
هنگامى كه آفرينش آدم به پايان رسيد و روحى از خود بر آن دميدم ، در برابر آن سجده كنيد » .
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك * چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم
ثانيا : مادىگرايى امروز بر نظريهء « تحول انواع » تكيه كرده و چندان فاصلهاى ميان انسان و حيوان قائل نيست . وى انسان را
هامش
( 1 ) . اسراء ( 17 ) آيهء 85 .
( 2 ) . حجر ( 15 ) آيهء 29 .