كه بس از پيرى تو خندانى و خوش * اى عجب سور و سرور از كهنه پير
رو تو خاك خويش آماده بكن * تا يكى وردى كنى موى چه شير
گفت از آن شادم كه اللَّهَّم خدا است * پس پيمبر أحمد و حيدر وزير
از چه پژمان كردم و اشفته رنگ * مىرسد در سر بشارات بشير
پير بودم گشتم از يوسف جوان * كور بودم گشتم از نورش بصير
بس به ملك فقرعين سلطنت * ميزيم به از كيان و أرد شير
سرّ بنهفته همان ناگفته به * حور وش آن به كه باشد در ستير
بانگ ناى و جنگ گوش گاو و خر * خوش نيايد صوتشان صوت الحمير . . .
همچو كرگس كو به مردارىخوشاست * هست از لوز و شكر بىميل سير « 1 »
لوز و شكر طوطى خوش لهجه است * كه شد از صوت حُسن دردار و گير . . .
اين چنين بدبخت و جيز تنگ چشم * چون نيفتد از غدير اندر زحير
دم بدم كردند اين جوقه سان * . . . . . . . . .
شرح نهج و آن حكايتها ببين * بشنوى تا شر شر شرّ شرير
با پيامبر باكه قرآن مجيد * با على كارى ندارند اين نفير « 2 »
جمله عالمهاى جاويد خداى * پيش اينان خوردهتر از يك نقير « 3 »
خويش را « مسكين » رها كن زين مقال * حيف ميدان ياد سگ در نزد شير
خويش را مىكن فداى خاندان * حسبك الرحمن ذوالعرش الكبير
هامش
( 1 ) ستيز مخفى و پنهان
( 2 ) نفير جماعت و گروه
( 3 ) سوراخ بسيار ريزى كه در پشت هسته خرماست ( كنايه از هر چيز بسيار اندك و بى ارزش