هر آن دل كو فداى عشق گردد * به عالم گر بود مرد تمام است
به جام زندگانى عاشقستم * به مى از كوى وحدت عاشقستم
اگر آشفته ديدى حرف و گفتار * مكن عيبم كه حرف عاشقستم
شها بگذار تا چندى بنالم * جز از تو نيست آگه كس به حالم
اگر صدناله و صدشيون آرم * نداند حال دل را جز نگارم « 1 »
قربان وجودت اگر حديث عشق كه ابنا زمان جز اسمى از وى نديده و نشنيده در ميان آيد ، دفترها بايد ، اگرچه نه قصهاى است كه به سر آيد . سربسته گويم : همين بس كه بلبل آن گويد و قمرى آن خواند و هزار آن سرايد و ما از اهل اين زمان برى نيستيم ، ولى نه ما حرف آنها را مىفهميم و نه آنها حرف ما را ، باشد تا بعد از مرگ ، همه حرف همديگر را مىفهمند . . . .
عجالتاً دو فقره مطلب در اين عريضه نظرم آمده كه عرض كنم : يكى اين كه وقتى ديديد كه تغييرات كليه در امور دنيا به هم رسيد مصلحت نيست كه انسان به كلى كنارهگيرى نمايد . گاه است كه از بين بعض ترقيات مطلوبه شماها حاصل شده ، مرادم از شما نفس جنابعالى نيست ، ملتفت باشيد ، عرض مىكنم كسى كه در دنيا
هامش
( 1 ) - سرايندة اين ابيات ساده و دلنشين ، دانسته نشد . اگرچه بسيار شبيه فهلويات باباطاهر همدانى است ، منتها در ميان دوبيتىهاى او يافت نشد . آيا اين اشعار هم از سرودههاى پرسوز و گداز خود مرحوم قاضى است ؟ ! ( اللّه اعلم بالصواب ) ( ويراستار ) . .