بيشترند ، علمشان نيز برتر است .
«
فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ
- و چون پيامبرانشان با دلايل روشن به سويشان آمدند ، آنان به دانش خود دلخوش بودند . » شايد معنى « فرح » در اينجا : بىنيازى به وسيلهء آن از ديگر علوم باشد ، مانند كسى كه به رأى خود بسنده مىكند ، و اين موجب بسته شدن راه عقل بر افكار نو مىشود ، و اين - در واقع - عادت ستمكاران است كه چون به بيمارى تعصّب و تقليد دچار مىشوند چنان كه گويى دلهايشان در پردههاست ، « 97 » از هر چيز تازهاى مىترسند ، و در به روى هر دعوتى مىبندند .
و اين از حكمت دانشمندان نيست بلكه براستى ، صفت قدرتمندان است ، زيرا دانش به خودى خود دعوت به فروتنى مىكند و صاحب خود را به دامنهء نادانى خويش و پهنههاى معارفى كه بايستى براى رسيدن بدانها بكوشد راهنمايى مىكند .
يكى از علما دانش را به چنبرهاى در بيابان نادانى تشبيه كرده كه هر چند حدود آن فراختر شود مساحتهاى تازهاى از آن بيابان را لمس مىكند ( و مىگشايد ) . از اين رو مىبينى كه چون هنگام مرگ يكى از دانشمندان از او مىپرسند : چه دانستنى ؟
مىگويد : دانستم كه هيچ نمىدانم . « 98 » بلى ، بعضى نادانان را امروزه مىيابيم كه به دانش دانشمندان ( نه به دانش خويشتن ) افتخار مىكنند و مىبالند و به اتّكاء بر پيشرفت علمى آنها رسالت خدا را رد مىكنند ، در حالى كه مىبينيم خود آن دانشمندان هر چه علمشان بيشتر مىشود ، بيشتر به حقايق سر فرود مىآورند .
«
وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ
- تا آن چيزى كه مسخرهاش مىكردند آنها را در ميان گرفت . »
هامش
( 97 ) - قلوبهم فى أكنّة : تعبيرى است قرآنى : الأنعام / 25 ، و الإسراء / 46 و ديگر سورهها - م .
( 98 ) - اين سخن منسوب به سقراط است و در شعر فارسى چنين آمده :تا بدانجا رسيد دانش من * كه بدانم همى كه نادانم .