وليد حسابى در فكر فرو رفت و پس از چند دقيقه ناگهان از جا پريد و گفت : فهميدم ! بهترين كار اين است كه او را « ساحر » معرفى كنيم . بگوييم اين محمّد است كه با ادّعاى پيامبرى خود ، بين زن و شوهر و خانوادهها اختلاف و تفرقه ايجاد كرده است . زن مسلمان شده است و شوهر كافر است و يا برعكس . بالاخره براساس آيين او ، زندگى آنان بر يكديگر حرام است . اخوّت و برادرى را بين برادران برهم زده به طورى كه برادرى مسلمان و ديگرى كافر است . و به همين ترتيب نزاع و جدل در خانوادهها بالا گرفته و همهى اين اختلافات به دليل جادوگرى اوست . « 1 » رفقايش با خوشحالى گفتند : آرى ! اين عنوان در بين مردم پذيرش دارد . پس در همه جا شايعه افكندند كه پيامبر جادوگر است . قرآن اين ماجرا را اين گونه به تصوير كشيده است :
« إنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيفَ قَدَّرَ ثُمّ قُتِلَ كَيفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إنْ هَذا إلا سِحْرٌ يُؤثَرَ إنْ هَذا إلّا قَوْلُ الْبَشَر » . « 2 » چنين تهمتهايى براى افراد سادهانديش و ساده لوح تا حدودى مؤثّر بود و با اين تهمت مىخواستند پيامبر ( ص ) را از عرصهى اجتماع بيرون كنند .
اين ، جنگ روانى مشركان قريش در مقابله با اسلام و پيامبر ( ص ) بود كه ما نمونههايى از اين جنگ روانى را نيز در دوران دفاع مقدّس از جانب دشمنان شاهد بوديم . شايعه مىكردند و شايعات خود را توسّط افراد ساده لوح منتشر مىساختند .
در صدر اسلام دشمنان مىنشستند و فكر مىكردند چگونه مانع از رسيدن
هامش
( 1 ) - ابنهشام ، السيرهالنبويه ، ج 1 ، ص 270
( 2 ) - مدّثّر / 18 - 25 : « آرى [ آن دشمن حق ] انديشيد و سنجيد . پس كُشته بادا ، [ او ] چگونه سنجيد ؟ [ آرى ، ] كشته باد ، چگونه [ او ] سنجيد ؟ آنگاه نظر انداخت . سپس رو ترش نمود و چهره درهم كشيد . آنگاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد ، و گفت : اين [ قرآن ] جز سحرى كه [ به برخى ] آموختهاند نيست . اين غير از سخن بشر نيست . »