از يك سوسك ياد گرفتم . شبى مطالعه مىكردم و سوسكى هم با من بازى مىكرد و مىخواست از بدنهء چراغ بالا برود . ديدم كه شصت مرتبه بالا رفت و زمين خورد ؛ اما دست از استقامت برنداشت . بالاخره آخر شب كه من ديگر خسته شدم ، رفتم تجديد وضو كنم . وقتى كه برگشتم ، ديدم به مطلوب خودش رسيده است .
ناپلئون آدم بدى بود ، اما صبر و استقامت و فعاليتش كه توانست با بيست و پنج نفر فرانسه را بگيرد ، ارزش دارد . او جملهاى دارد كه براى جوانهاست . مىگويد : نمىتوانم و نمىشود و نمىدانم ، در قاموس من راه ندارد .
بزرگى همين جمله را به طوركلى مىگويد : نمىشود و نمىدانم و نمىتوانم ، در قاموس انسان راه ندارد . اگر بخواهد ، مىشود . اگر بخواهد ، مىتواند . اگر بخواهد ، مىداند .
شخصى است به نام سكاكى كه در ادبيات متخصص است ؛ يعنى در چهارده علم ادبى متخصص است . او كتاب مفاتحالعلوم را در چهارده علم ادبى نوشته و انصافاً متخصص است . كتاب مطول كه آقايان طلبهها مىخوانند ، به طور مختصر از اين كتاب گرفته شده است . اين آقاى سكاكى با چهارده علم تخصصى ، در سن چهل سال به بالا وارد تحصيل شد . او يك قفلساز بود . قفل زيبايى ساخته بود كه كوچك و خيلى ظريف بود . آن را پيش پادشاه وقت آورد و جايزهاى گرفت . پادشاه از قفل خوشش آمده بود . ناگهان عالمى بر شاه وارد شد . او قفل را زير تشك گذاشت و در مقابل عالم از جا برخاست و او را پهلوى خود نشاند .
سكاكى ناراحت شد و گفت : اگر هنر آن عالم چنين است كه او را نزد پادشاه مىنشاند ، بايد آن هنر را بياموزم . از همان جا به مدرسه آمد و گفت كه مىخواهم طلبه شوم .
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 249
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٤٩