طلبهها ديدند اين مرد چهل ساله مىخواهد طلبه شود . مسخرهاش كردند و گفتند : ما يك جمله به تو ياد مىدهيم ، اين جمله را حفظ كن . اگر آمدى و حفظش كرده بودى ، فردا درس ديگرى به تو مىدهيم و گرنه ، معلوم است كه نمىتوانى طلبه شوى . چون مدرسه مدرسهء سنىها بود ، گفتند :
جِلْدُ الكَلْبِ نَجَسٌ قالَ ابُو حَنيفَةَ تَطْهيرُهُ بِالدَّباغَةِ يعنى جلد سگ نجس است ؛ اما ابوحنيفه گفته است كه اگر دباغى كنى ، پاك مىشود .
سكاكى مىگويد : سيصد مرتبه آن جمله را خواندم تا حفظ شدم و خيلى هم خوشحال شدم كه خوب حفظ كردم . روز بعد به مدرسه رفت ؛ اما هر چه به ذهن فشار آورد ، يادش رفته بود . بالاخره با صبر و ارادهء نيرومندش گفت : من بايد آن جمله را به ياد بياورم . بالاخره يادش آمد و خيلى خوشحال به مدرسه برگشت . گفتند كه ياد گرفتى ؟ گفت :
جِلْدُ ابي حَنيفَةَ نَجَسٌ قالَ الْكَلْبُ تَطْهيرُهُ بِالدِّباغَةِ پوست ابوحنيفه نجس است ، سگ گفته اگر دباغيش كنى ، پاك مىشود . او را گرفتند و كتك مفصلى زدند و از مدرسه بيرونش كردند و در مدرسه را بستند . او بعد از خوردن كتك گفت : من بايد عالم شوم .
و از آن شهر به شهر ديگرى رفت تا به يك مدرسه ديگر برود .
اتفاقاً لطفى هم برايش پيش آمد ؛ رفت سرچشمهء آبى كه استراحت كند ، ديد از بالا آبى قطره قطره روى سنگى مىچكد و از اثر چكيدن آب ، سنگ سوراخ شده است . او با خود گفت : من هر چه كودن باشم ، ديگر ذهن و حافظهام كه از اين سنگ سختتر نيست . من بايد عالم شوم .
عاقبت سكاكى متخصص در چهارده علم ادبى شد و كتابى نوشت به نام مفاتحالعلوم در ادبيات كه چهارده علم ادبى در اين مفاتحالعلوم است .
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٥٠