بول بيرون بيايد .
بهلول نزد هارونالرشيد آمد . هارون به او گفت : بهلول ! يك نصحيت به ما بكن . بهلول آدم عجيبى بود . خودش را زد به ديوانگى براى اينكه آن عنايت رحيميت خدا حفظ شود . او بارها نصيحتهايى به صورت شوخى به هارون كرده بود . آن موقع هم به هارون گفت : اگر در بيابان باشى و تشنه شوى يا در اين قصرت تشنه شوى و آب نباشد ، چقدر حاضرى بدهى تا از نوشيدن آب ، سير شوى ؟ هارون گفت : حاضرم نصف سلطنت خودم را بدهم .
راستى هم همينطور است ؛ اگر انسان قرار باشد از بيمارى بميرد ، حاضر مىشود هر چه دارد ، بدهد و زنده بماند .
بهلول گفت : اگر آب را نوشيدى و حبس البول شدى ، چقدر حاضرى بدهى و آن آب را كه آشاميدى ، دفع كنى ؟ هارون فكرى كرد و گفت : نصف ديگر سلطنت را مىدهم . بهلول گفت : سلطنتى كه به يك آب خوردن و يك بول كردن تمام شود ، تكبر و منيت دارد ؟ !
مثلًا اين غرور علمى كه ما داريم ؛ علمى كه الفبايش مال خدا بوده تا حالا كه شدى يك استاد دانشگاه . حالا اين غرور به آنجا برسد كه حتى در مقابل خدا و دين قد علم كنى ؟ ! اگر كسى مجتهد شد ، بايد تكبر كند ؟ ! همهء علم ، متعلق به خداست و اگر يك لحظه دست عنايت رحمانيت از سر ما برداشته شود ، و حالت نسيان براى ما پيدا شود ، چه مىشود ؟ ديگر حتى نمىتوانيم اسم خودمان را بنويسيم چه رسد به نوشتن مطالب علمى .
همهء ما سراغ داريم كسانى را كه سكته كردهاند . وقتى هم كه بهتر شدهاند ، حتى اسم خودشان را هم بلد نبودند چه رسد علمشان را . يك ضربهء مغزى تمام اين علم را نابود مىكند . زيبايى و جمال تو ، به قول آن شاعر به تبى بسته است . ثروت تو هم به شبى بسته است . اگر دزد بيايد و بخواهد تو را خفه كند ،
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 159
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٥٩