چه فكر كند بدتر مىشود ؛ هر چه نگاه كند بدتر مىشود ؛ هر چه تلفن كند بدتر مىشود ؛ هر چه نامه بنويسيد بدتر مىشود . فقط و فقط دوايش فراموش كردن عشق است . عشق را بايد فراموش كند . البته اول مشكل است و كمكم اين مشكل آسان مىشود .
شيخ حسين ديد كه اين طورى نمىشود و پيش خودش گفت : بهترين راه توسل به اهلبيت است . لذا تصميم گرفت كه چهل شب چهارشنبه برود مسجد سهله . اين اثبات هم شده است . خدا قسمت كند برويد كربلا و از آنجا به كوفه ، مسجد سهله ، مسجدى است مثل مسجد جمكران و مربوط به امام زمان است و آقا را آنجا ديدهاند . مثل همين مسجد جمكران كه مربوط به امام زمان است . و امام زمان يك نظر خاصى روى اين مسجد دارد . در آن مسجد خدمت امام زمان رسيدند . اين آقا چهل شب چهارشنبه رفت و خبرى نشد . شب آخر يعنى شب چهلم ، هوا سرد بود و بيمارى سل اين مرد هم عود كرده بود و خون از سينهاش مىآمد . خيلى مشكل شده بود و حاجت عشقش هم برآورده نشده بود . لذا نتوانست در مسجد بنشيند از بس اخلاط و خون از سينهاش بيرون مىآمد ، رفت روى سكوى مسجد نشست و منتظر ماند . ديگر كارد به استخوانش رسيده بود و هيچچيز و هيچكس در دلش نبود جز توسل به امام زمان ناگهان آقا آمد و او آقا را نشناخت .
در ابتدا ، ناراحت شد و گفت كه اين مرد آمد كه مزاحم ما شود . آقا فرمودند : چه حاجتى دارى ؟ گفت : درد دارم . فرمودند : بگو . گفت : به تو نمىگويم . بعد يك قهوه ريخت و گذاشت مقابل امام زمان كه بخورد و بلند شود و پى كارش برود ، براى اينكه آن اصل كارى بيايد . آقا امام زمان قهوه را خوردند و يك مقدار به او دادند و گفتند : بگير بخور . هر چند امام را نشناخت ، اما ولايتى كه داشت تأثير كرد ؛ مثل اينكه تصرف ولايى كرد . قهوه را برداشت و خورد . حضرت فرمودند : بيمارى سل تو كه خوب شد .
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 101
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٠١