اما آن دختر هم در دلش انداختيم كه به تو برسد . اما فقرت ، مصلحت تو در اين فقر است و چارهاى نيست ، غير از اينكه بسازى و بسوزى تا از دنيا به روى !
ناگهان شيخ حسين نگاه كرد و ديد كه آقا نيست . يك قدرى آخ و واخ كرد و ديد كه سل خوب شد .
آنان كه خاك را به نظركيميا كنند * آيابودكه گوشهء چشمى به ما كنند
آفرين به شيخ حسين كه زود از خواب غفلت خودش بيدار شد . فردا آمدند دنبال آقا كه اين دختر خواب ديده است و بالاخره مىخواهيم او را به تو بدهيم . او گفت : من فقيرم و چيزى ندارم . من زن و بچه دارم ، كسى گوش نداد و بالاخره دختر را به او دادند و مشكل عشق خوب شد . اما فقرش باقى بود تا مرد .
نظيرش زياد است . اگر كسى در مقابل خدا ، پيغمبر و قرآن تسليم باشد ، وضعش عالى مىشود . هر چه بخواهد ، اگر مصلحت بدانند ، به او مىدهند و آنجا كه مصلحت نيست بهترش را مىدهند .