تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق فرماندهى وفرمانبرى (فارسى) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
ندادند ، سخت پريشان و درمانده شد ، و به زندانبان توسّل يافت تا در برابر اندك پولى كه به همراه داشت براى وى خوراكى تدارك كند . با منت بسيار برايش مقدارى گوشت خام آورد . « يحيى » با سرافكندگى و خوارى هيزم و ظرف براى پختن غذا طلب كرد و با هزار منت و بيچارگى بدست آورد . پختن آغاز كرد و با زحمت بسيار سر و گردن افراز ديروزش را به خاك مطبخ مى سود تا به آتش بدمد . هر بار كه آتش مطبخ فرو مى نشست و « يحيى » روى به خاك مى نهاد ، آتش درونش زبانه مى كشيد و دلش به حسرت آن ايّام مى سوخت . اما هيزم به دم سرد او دل نمى سوخت . سرانجام دل كباب شد و گوشت به قيمت سيه روئى بپخت . اما ، گوئى دنيا به آن بسنده نكرده بود و اين را هم به او نپسنديده . چه آنگاه كه ظرف را به لبهاى تشنه نزديك كرد . دستانش از ولع لرزيد ، ظرف غذا به ميان آتش و خاكستر درغلتيد و زحمت او به باد داد . با افسوس بسيار به آتش و دود خيره شد و ايّام از دست رفته اش را از خاطر گذرانيد . ناگاه اين داستان را به خاطر آورد : روزى را كه بر زورق نشسته و بر محمل امواج آرام ، سينه ى نيلگون دجله را مى شكافت و با ماهيان زيباى دريا ، كه از نواى پرافسون پرندگانِ خوش صداگوئى برقص آمده بودند ، به بازى سرگرم بود و آن چنان مست شادى و سرور شده بود ، و مشت به موج دريا مى كوفت كه ناگاه نگين عقيقش جدا شد و به اعماق دجله فرو رفت . او كه عقيقش را بسيار دوست مى داشت افسوس فراوان خورد و دل آزرده گشت . امّا اين دل آزردگى را گردش ايّام كه به كامش مى گشت او نپسنديد و عقيق را به دست