امام على « ع » دنيا را چنين مى بيند :
« اين جهان همچون سايه ، سبك و تيره و ناپايدار است . دنيا در نظر صاحبدلان به سايه اى ماند ، كه با همه فروغ و فريب ، تيره رنگ ، و يا همه ى استقامت و قرار ، ناپايدار و بى درنگ است ، بر كسى نپايد و با كسى نياسايد » .
دنياى دنى ديرى است كه به مثال عروسان ، خود را آراسته و بر طارم طرّارى نشسته است و بر انسان حديث بى وفائى باز مى خواند ، و مى گويد :
« من چون تو هزار عاشق از غم كشته ام »
داستان عبرت انگيز برمكيان
عادت دنيا اينست كه بر كسى وفا نمى كند ، دوستان و دلبستگان خود را هر چند بپرورداند ، ولى سرانجام بدانها جفا مىكند . چه بسيار شاهان را كه از عرش قدرت به حضيض ذلت نيفكنده است و دولت و مكنت آنان را به خوارى و ذلّت و مسكنت بدل نكرده ! در اين ميان ، داستان برمكيان بسيار عبرت انگيز است .
. . . شب هنگام جعفر برمكى را كشتند ، اموال او را غارت كردند و سران دولتش را به بند افكندند . دولت نيرومندى ، كه نيمى از جهانِ آن روزگار را به زير فرمان داشت ، يك شَبه به فرمان « پير دنيا » به زانو نشست ، و او را ، كه گردش ايّام به كامش مى گشت ، به كام مرگ فرو برد . « يحيى » پدر جعفر و وزير هارون الرّشيد ، نيز به زندان افتاد .
يك روز بى طعام در زندان بسر برد . روز ديگر نيز طعامش