از خواب بيدار شدم و به خاطرم رسيد كه چند روز قبل در حال رفتن بودم كه ديدم بچه گنجشكى در دست بچهاى است و دارد با او بازى مىكند و من در حالى كه مىتوانستم آن بچه گنجشك را نجات دهم چنين نكردم و با بىتفاوتى از كنار آن گذشتم و ب اديدن اين خواب فهميدم كه آن سلب توفيقها به خاطر اين قضيه بوده است . بعد از بيدراى ، بسيار ناراحت و متحير بودم كه چه كنم ، آن بچه گنجشك كه مرده است من چگونه آن اشتباه را جبران كنم ؟ ! با يك حالت گرفتگى و پريشانى راهى صحرا شدم ، اتفاقاً از عنايت خدا ، ديدم كه مارى در حال شكار بچه
گنجشكى است عصايم را بلند كرده و مار را متوارى ساختم و بچه گنجشك را از خطر نجات دادم ، از زمين برداشته و نوازشش كردم ، شب بعد در خواب ديدم كه به من مىگويند .
شكرت عنك عصفوره في الحضره ؛ بچه گنجشكى نزد خدا از تو قدردانى و تشكر كرد .
بعد از اين خواب بود كه آن حالت بىنشاطيم بر طرف شد .
نقل مىكنند كه يكى از بزرگان گفته است : جهت زيارت ، به حرم مطهر امام حسين ( ع ) رفتم ، همين طور كه زيارت ميفخواندم داشته با آن حضرت حرم مىزدم ؛ يعنى امام را مىديدم كه ناگاه ديدم جوانى وارد حرم شد و رو به ضريح سلام كرد . امام حسين ( ع ) جوابش را داد و براى او تعظيم كرد اما خود جوان اين صحنه را نمىديد و من ناظر جريان بودم ، تعجب كردم ، اين جواب چه كرده كه تا اين اندازه مورد عنايت امام ( ع ) قرار گرفته است ؟ !
جوان بعد از زيارت از حرم خارج شده و درحال رفتن بود كه به دنبالش راه افتادم و در جاى خلوتى از او پرسيدم : تو كيستى و چگونه به اين مقام رسيدهاى ؟
اخلاق در اداره (فارسى) — صفحة 34
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٣٤