فرد گناهكار دائماً كوبندگى و عذاب وجدان دارد ، مثل پتكى كه بر روى سندان كوبيده مىشود ، بر سر و روى زندگى چنين افرادى غم ، غصه و اضطراب مىبارد . اين گرفتارىها و اضطرابها نه فقط گريبانگير خود آنان است ، بلكه به اطرافيان وابستگان وخويشان نيز سرايت مىكند ، همانند ديوانهاى كه كبريتى بر اتاق مىاندازد و چون جريان طبيعى آتش سوزاندن است لذا وسايل خانه ، زن ، فرزند و خودش همگى در معرض خطر و خسارت قرار مىگيرند ، آتش ظلم ظالم دامن ديگران را نيز مىگيرد .
زندگى منهاى خدا ، زندگى توام با گناه ( مخصوصاً گناه اجتماعى و تجاوز به حق الناس ) تاريك و وحشتناك است :
« او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكديراها و من لم يجعل الله له نوراً فماله من نور » ؛ « 1 » يا كارهايشان مانند تاريكىهايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مىپوشاند و روى آن موجب ديگ راست و بالاى ان ابرى است تاريكىهايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفتهاست . هر گاه [ انسان غرق شده ] دستش را بيرون آورد ، به زحمت آن را مىبيند و خدا به هر كسى نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود .
گناه بزرگ آن است كه مسئوليتهايى كه به دوشمان گذاشته شده انجام ندهيم و در فكر حل مشكلات مردم نباشيم . آرامش خاطر و آسايش وجدان براى يك كارمند و يا منصبدار آن است كه در پست و سمتى كه هست به خوبى انجام وظيفه كند . اگر نكندبىشك مرتكب گناه عظيم گشته كه عاقبت آن نيز از كف دادن آرامش و راحتى وجدان است .
هامش
( 1 ) - همان ، آيه 40 .