زبيده از توجّه هارون به مأمون و بى اعتنايى او به امين رنج مى برد و بالأخره يك شب كه هارون الرّشيد سر حال بود به او گفت : پسر من ، پسر تو هم هست و شاهزاده ؛ چرا به امين اعتنا نمى كنى و در عوض به آن كنيز زاده توجّه دارى ؟ هارون الرّشيد گفت : امين به درد نمى خورد و خلافت پس از من به مأمون خواهد رسيد و او است كه قادر به كشور دارى است . همين امشب اين حرف را بر تو ثابت خواهم كرد . سپس هارون كسانى را سراغ امين و مأمون فرستاد كه همان نيمه شب در كاخش حضور يابند . پس از مدّتى امين ژوليده و آشفته وارد شد . هارون الرّشيد به او گفت : امشب قصد دارم جايزه اى به تو بدهم . هر آرزويى دارى بگو . امين گفت : باغ بزرگ تو را كه در خارج شهر است و فلان كنيزك مخصوص را و آن اسب را و . . . هارون پرسيد كه امين آن چيزها را از چه رو مى خواهد . امين در پاسخ گفت : باغ را خانه ام قرار خواهم داد و اسب را مركب خود كه به آن باغ بروم و . . . . پس از امين نوبت به مأمون رسيد ( در ميان خلفاى عبّاسى ، مأمون عالمى شيطان صفت و يك بد جنس به تمام معنى بود ) مأمون آمد امّا به شكلى كاملًا مجهّز و به صورت سربازى آماده با چكمه و شمشير و مؤدّب در برابر هارون ايستاد ، مشابه حالتى كه سرباز در مقابل فرمانده اش مى ايستد . هارون سئوال خود را تكرار كرد و مأمون در جواب گفت : امسال در ماليات مردم به نام من تخفيف بدهيد ، زندانيان قابل عفو را به نام من عفو
ويژگيهاى معلم خوب (فارسى) — صفحة 55
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٥٥